بنی هندل

....از اتوبوس که پیاده شدم خودمو رسوندم حرم اخه جای رو بلد نبودم کسی رو تو این شهر نداشتم توی همین صحن نشسته بودم زار زار گریه میکردم به بدبختی خودم .پیر زنی کنارم نشست مقنعه ای سفیدی سرش بود تسبیح تو دستش اشکهاموپاک کرد هی میگفت غصه نخور مادر جان درست میشه توکل کن.منم سره درد دلم وا شد از همه بدبختی هام براش گفتم خلاصه دستم گرفتو منو برد خونه ای خودش روزهای اول خیلی سخت بود یه بار خواستم خودمو بکشم اما کم کم عادت کردم .ادمیزاد به همه چیز عادت میکنه!خیلی سال گذشته. پیرزن دو سال پیش مرد . من شدم خانم خونه!حالا هر روز میام همینجامثل تو زیاد میبینم. ببین دختر جون اگه میخای زنده بمونی وزندان نری ویه شب جنازه نشی توی یه خرابه بیا با هم بریم سخته اما عادت میکنی !خونتون که نمیتونی برگردی !شاید سرنوشت من وتو این باشه که بشیم عروس هزار داماد......!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 1:51 توسط حسین|

........خماری کشنده ای تمام وجودش را فرا گرفته بود استخوان درد خارش گلو احساس میکرد بدنش منجمد شده تا به خانه رسید اول رفت سراغ گاز روشنش کرد سیم بلند وباریکی را از زیر کابینت در اورد وروی گاز گذاشت یک ورق کاغذ از دفتر مشق دخترش کند ان را لوله کرد پلاستیک کوچکی از جیبش در اورد وبا دقت بازش کرد  یادش امد سنجاق ندارد باز!به خودش قول داد برای دفعه ای بعد یک بسته سنجاق داشته باشد.با عصبانیت همه جا را میگشت سراغ رختخوابها رفت و پیدا کرد.......سیم سرخ شده را انچنان که میخواهد کار ظریفی انجام دهد نزدیک جنس سر سنجاق میبرد با ولع زیاد دود را به ریه هایش میفرستاد وبا خساست بیشتری بیرون میداد.سیم سرخ شده بود یاد حرف مادرش افتاد(این را به جگر من بزنی بهتر است تا به سنجاق)چشمهایش پر از اشک شد حواسش را پرت کرد تا بکارش برسد یاد قولی که به دخترش داده بود برای یک بار بردن به شهر بازی.حرف شب گذشته زنش (چیه از مردی افتادی)!پسر همسایه که به او پوزخند زده بود وبه زنش لبخند!!........  کم کم احساس میکرد عضلاتش ارام گرفته خارش گلویش رفع شده بود بدنش  گرم........تصمیم گرفت فردا اول به مادرش سر بزند دخترش را شهربازی ببرد جلوی پسر همسایه را بگیرد مردانگی را به زنش نشان بدهد !..........................او فقط بقول اولش وفا کرد وقتی که دوباره خمار شده بود!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 0:39 توسط حسین|

سال ۷۵ روزنامه خراسان

موجودات ناشناخته موجب وحشت وترس اهالی روستا شده اند

..این تیتر خبری بوددر روزنامه من وچهار نفر از دوستانم فقط برای کنجکاوی عازم محل شدیم

نام روستا کلاته حاج شکرا...نرسیده به شهر سرخس ربروی پالایشگاه گازخانگیران

ساعت هشت شب به روستا رسیدیم مردی عمامه بسر که بعد فهمیدیم کدخداست ما را به خانه اش دعوت کرد مردمانی بسیار مهمان نواز واهل تسنن.غیر ما هشت نفر دیگر از فرمانداری سرخس وروزنامه امده بودند وقتی که شنیدند ما کاره ای نیستیم وفقط از روی کنجکاوی امدیم تعجب کردند.بعد از خوردن شام در اتاق همه جمع بودند که شروع شد .تمام کف خانه پر شد از سنگهای کوچک (کلوخ) از فاصله یک متری سنگی دیده میشد وسقوط میکرد همه ترسیده بودیم درب اتاق بسته اما مدام سنگ بود که بروی دستان ما میخورد صدای جیخ زنان از خانه های اطراف میامد بیرون امدیم هیچ کس جرعت تنها رفتن وگشتن را نداشت .کدخدا میگفت کار هرشبشان است میخواهند ما را از روستا بیرون کنند به کسی نگفته بودیم تا معلم نهضت که برای امتحان بچه ها امده بود خبر را همه جا پخش کرده.سنگها کمتر شدند کدخدا گفت رفته اند سنگ جمع کنند برمیگردند!رییس پاسگاه با چند سرباز مسلح امد اول به ما گیر داد ومدارک خواست واین که این قضیه دروغ است سنگی روی دستش ویکی توی سرش شاکی شده بود سربازها را روی بام واطراف خانه فرستاد هیچ کس نبود یکی از سربازها که از پشت بام امده بود پوتینش بند نداشت و از ترس میلرزید.........صادقانه بگم ساعت ۱۲ از انجا فرار کردیم در حالی که هیچ دلیل قانع کننده ای برای اتفاقهای ان شب نداشتیم.به گفته ای کدخدا انها جن بودند.........

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:15 توسط حسین|

این را نه از روی غرور که از روی درماندگی می نگارم

اوایل هر چه به ذهنم میرسید مینوشتم اما اینروزها مدام نگران قضاوت شما هستم بدانید که دوستتان دارم واز این که من را میخوانید سپاسگذارم باشد که مقبول درگاه باشد

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 17:29 توسط حسین|

...پانزده ساله بود که بدستور پدر سر سفره عقد نشست واز انجایی که عقد پسر عمو ودختر عمو را در اسمانها بسته اند !!!!!زن پسر عمویش شد !بچه ها بزرگ شدن وبدنبال زندگی خود وعکس پسر عمو هنوز بر دیوار بود منتها با یک نوار مشکی.............نه حوصله ای کنایه های داماد را داشت نه غر غر عروس .مدتی خودش را با مجالس زنانه سرگرم کرد اما لذتی نمیبرد انها یا غیبت هم را میکردند یا از شوهرانشان تعریف میکردند.......خواستگار داشت اما نه برای زندگی که برای پرستاری! از قضاوت مردم میترسید و در انتخاب کردن ترس داشت دلش اغوش بی دغدغه میخواست!........پسر جوانی که هر روز صبح در پارک ورزش میکرد نظرش را گرفته بود قد بلندی داشت با مو های بافته شده دلش میخواست میتوانست موهای او را شانه کند با خودش حساب کرد اگر بیست سالی از من بزرگ تر باشد دلش را به دریا زد چند روزی بود که سر صحبت را باز کرده بود اوایل از فواید ورزش و اب و هوا وفهمیده بود که مجرد و نامش بهزاد....مدام به خودش نهیب میزد که دست از پا خطا نکند ابروداری کند همسایه ها. اقوام .فرزندانش.چقدر مانع داشت برای دوست داشتن!وقتی بهزاد برای اولین با او را بوسید چشمهایش را بست تا به هیچ چیز فکر نکند! شاید نوبت عاشقی او فرا رسیده بود..............
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 16:41 توسط حسین|

امشب نزدیک بود یکی از نویسنده های معاصر کشور جان بجان افرین تسلیم کند!!!!!!!!!

راننده کامیون بگفته خودش اصلا من وماشینم را ندید! چنان محکم زد که باز من وماشینم یک دور ۱۸۰ درجه ای زدیم!حتما خدا هنوز کارش با من تمام نشده چون اگر سرعت کامیون بیشتر بود با اسفالت خیابان موازی شده بودم! ده بار زنگ زدیم تا جناب افسر تشریف اوردند بعد از شنیدن حرفهای دو طرف وبازدید ماشین له شده من رای بر بیگناهی من داد .....................هنوز در شوک واقعه هستم مدام صحنه برخورد برایم تداعی میشود من که همیشه از مرگ میگفتم  امشب از مرگ ترسیدم!..........

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:57 توسط حسین|

چادرش را روی سرش کشیده بود وصدای هق هق گریه تنها جوابی بود که به سوالها میداد...منشی دادگاه یک بار دیگر دادخواست را برایش خواند ..مریم احمدی فرزند رضاشما متهم به قتل اقای نوروز ربانی فرزند....سرش را بالا کرد کسی در اتاق نبود جز منشی فریاد میزد..مردیکه عوضی دست از سر من برنمیداشت هر چه التماسش میکردم گریه میکردم اقا نوروز من جای دخترت هستم باید برای من پدری کنی بگوشش نمیرفت شبها به مادرم قرص خواب میداد میامد سراغ من تمام بدنم را کبود میکرد میترسیدم به مادرم بگویم دعوا میشد ودوباره اواره میشدیم خواستگارنم را رد میکرد میگفت بخاطره تو با مادرت ازدواج کردم جلوی قاضی خجالت میکشم این حرفها رابزنم خوب کاری کردم حقش بود!شب اخری لخت اومده بود توی رختخواب من کثافت فرار کردم توی اشپزخانه نمیخواستم با چاقو بزنم نفهمیدم چی شد شکمش را گرفته بود ومدام فحش میداد ترسیده بودم سرش خورد به کوشه ای کابینت یک دفعه صداش قطع شدفدای سرم که مرده ...حتما اعدمم میکنید بهتر راحت میشم هم من هم مادرم خسته شدم از این زندگی...........
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:9 توسط حسین|

...درب خانه را باز کرد خواست با صدای بلندزنش را صدا بزند پشیمان شد شاید خواب باشد. انگار خانه بوی غریبه ای میداد برای او صدایی از اتاق خواب شنید سرش گیج رفت بدنش گر گرفت مردی انگار در رختخواب اوبود وبجای او..........به اشپز خانه رفت چاقوی بزرگی برداشت دستانش بر روی دستگیره در میلرزید لحظه ای تصویری که خواهد دید را برای خودش مجسم کرد خیس عرق شده بود همان پای در زانو زد...دو راه حل داشت .اولی اینکه با داد فریاد وارد شود وانها که اماده دفاع نبودنند را زیر ضربات چاقو بگیرد حتما همسایه ها متوجه میشوند تمام محله شلوغ میشود و او را بجرم قتل دو نفر بازداشت خواهند کرد وتا اخر عمر اگر اعدامش نکنند زندانی میشود تصمیم گرفت فقط مردک را بکشد در این صورت دفاع از ناموس میشود اما چه دفاعی او که بزور وارد نشده بود تا این گونه محسوب شود اگر زنش را بکشد چه؟تا اخر عمر انگشت نمای مردم خواهد شد که زنی بدکاره داشته!صدای نفس زدنهای اندو مثل طبلی بزرگ بر شقیقهایش میکوبید!یاد چند روز پیش افتاد که نتوانست در مورد روژ لبی که روی گردنش مانده بود به زنش توضیح دهد وزن دیگری که همسایه ها گزارشش را داده بودند.فکر زندان رفتن وشاید اعدام شدن بخاطر این دو نفر وایا اینکه ارزشش را دارد؟ سر کوفت خانواده اش که ما گفته بودیم این زن بدرد نمیخورد.برادر زنهایش که حتما از خون خواهرشان نمیگذرند چقدر مشکل درست میشد اگر درب را باز میکرد!اهسته از خانه خارج شد سرش پایین بود تا کسی اشکهایش را نبیند دستی شانه اش را گرفت برگشت زنش بود با نوار کاستی در دست!............با صدای بغض الود مدام برای زنش قسم میخورد که وفا دار خواهد بود او طعم خیانت را مزه کرده بود....
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:17 توسط حسین|

...همان جای ایستاده بود که فکر میکرد ان اتفاق خواهد افتادبا ظاهری که برای هر کسی اغوا کننده بود از پشت عینک دودی به چهره مردان اطرافش دقت میکرد اما احساس میکرد هیچکدام نمیتوانند گزینه ای او باشند مدام برایش بوق میزدنند بی اعتنا بود .......به طرف تاکسی رفت راننده مرد کوتاه قدی با کله ای طاس و دندانی طلا.از ایستگاه که دور شدند صدای ظبط را بیشتر کرد ومدام در اینه میخندید مرد راننده شروع به حرف زدن کرد خیلی زود با هم خودمانی شدند دکمه بالای مانتو را باز کرد ولبخندی معنی داری تحویل راننده داد از عوارضی رد شده بودند داشت با مو بایل مرد راننده عکس میگرفت.!!.راننده به اولی فرعی که رسید وارد شد انگار مسیر برایش اشنا بود چراغهای ماشین را خاموش کرد پشت تپه ای ایستاد................لباسهایش خونی شده بود پیاده شد چادرش را بسر کرد ولحظه ای از گرمای سوختن ماشین دستهایش را گرم کرد خیالش راحت شد به قولش عمل کرده بود ودیگر از عکس خواهرش خجالت نمیکشید......
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:26 توسط حسین|

چهل سال پیش در چنین روزی هفتم اردیبهشت فرزند هشتم از یک خانواده ده نفره دهمین نفر خانواده شد!پدرش نام او راحسین نهاد وامید داشت او یک طلبه شود که نشد!حسین از کودکی خاطره ای زیادی  بیاد ندارد اما از تغذیه رایگان در مدرسه .لباسی با یقه سفید.وناظم مدرسه با ترکه ای در دست جنگل پشت مدرسه وسریدار با چهره ای ابله گون در خاطرش مانده........کلاس چهارم بود که شیشه های مدرسه شکسته شد و مردم مردی را در ماه دیدند!او نفهمید عکس بالای تخته سیاه چرا عوض شد وهمه ای مردها ریش دار شدند!سالها گذشت او درس را ادامه نداد چون همیشه از ریاضی میترسید دلش میخواست مردی باشد مثل انها که با اسلحه وپیشانی بند در تلویزیون میدید که اخر زمانی رفت که همان مردان را زیر خاک دید!مشاغل زیادی را امتحان کرد وهچنین دوستان زیادی... عزیزانی را بخاکسپرد وعزیزانی را بدست اورد .نمیداند چند سال دیگر میماند وچه ندیده های را باید هنوز ببیند !او تازه فهمیده که هیچ نفهمیده بدنبال خدا بر روی منبر نمیگردد او میخواهد از خودش به خدا برسد تا دوستش داشته باشدخدا را.......بعد از چهل سال او مردی شد از طایفه بنی هندل!!!!

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 21:2 توسط حسین|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت