<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بنی هندل</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 02 Apr 2020 22:21:57 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/171</link>
<description>سلام. اینجا. عین گورستان شده چرا همه رفتن دوستای خوب من جانی نییت برای نوشتن خواننده هم نییت برای خواندن برای دل خودم نوشتم خود هشت سال قبل!!!ناامیدی هر روز بیستر میشود دلم برای نوشتن تنگ شده برای شما که میامدید و حالا نییتید ...من نفس میکشم پس هستم</description>
<pubDate>Thu, 02 Apr 2020 22:21:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/170</link>
<description>سلام رفقا حرفی ندارم برای نوشتن فقط دلم گرفته بود میخوام بدونم هنوز کسی هست که اینجا بیاد اعلام حضور کنید لطفا</description>
<pubDate>Mon, 02 Jan 2017 16:05:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/169</link>
<description>....تو دیگه چرا اومدی بالا؟حالا که اومدی بیا با هم نگاه کنیم شاید این فریدون بی شرف زودتر بیاد!خیر سرش رفته از شهر دکتر بیاره.برای زایمان زن ارباب!تازه داشت خوابم میبرد که ارباب داد بیداد کرد که یالا همه بیدار شید !منو فرستاده این بالا که خبر اومدن فریدون بدم !چهار تا قابله اومدن همه بی عرضه!میگن بچه چرخیده تو شکم مادرش!یکی نیست بگه تخم سگ جا کم بود تو اونجا بچرخی!میومدی بدنیا تا اخر عمرت وقت داشتی بچرخی!!شیخعلی تو یک ساعت چهار بار اومده این بالا اذان</description>
<pubDate>Mon, 27 Apr 2015 19:14:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/169</guid>
</item>
<item>
<title>اسماعیل!</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/168</link>
<description>..وقتی بهم خبر دادند شده بودم یک گلوله ای اتش!هیجکس نتونست ارومم کنه! اسماعیل ؟ با خواهر من؟ توی محله دنبالش افتاده ؟ بهش نامه داده؟ دیگه خونش را حلال کرده با این کارش! تا رسیدم دم خونشون ده بیست نفری پشت سرم میدویدند!که بابا کوتاه بیا ! جوونی کرده تو ببخش!با عصبانیت تمام رو به جمعیت برگشتم همه چند قدمی عقب رفتند! داد زدم هر کی بیا جلو خونش پای خودشه !بچه ی بابام نیستم اگه زنده اش بزارم!!! هرچی داد زدم که بیاد بیرون کسی بیرون نیومد!حالا جمعیت پشت سرم جمع</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2015 19:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/168</guid>
</item>
<item>
<title>خواب</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/166</link>
<description>....دیشب حاجی اومد بخوابم !اولش رفتم تو یک باغ بزرگ با درختهای بلند از هر میوه ای که بگی اونجا درختش بود. همه رسیده !یک نهر اب وسط باغ !انقدر زلال بود میتونستی عکس خودتو ببینی.همینطور محو باغ شده بودم که دیدم ای دل غافل حاجی نشسته روی یک تخت بزرگ !لباس سفید به چه قشنگی!چند تا سینی جلوش بود از هر میوه ای!خواستم برم پیشش یکدفعه سه چهار تا دختر بودن نمیدونم یا زن !همه خوشگل وقد بلند !چشم وابرو مشکی !بی حجاب! لباسشون مثل تور بود انگار!چون همه جاشون پیدا بود</description>
<pubDate>Wed, 22 Oct 2014 20:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/166</guid>
</item>
<item>
<title>زیر پل</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/165</link>
<description>..هوا که روشن شد اومدم بالای پل از دیشب که منو اونجا انداخته بودند پهلوی خودم نشسته بودم !تا اینکه بدنم کاملا سرد شد!دیگه امیدی به زنده بودنم نداشتم!میدونستم زیر یک پل اونم تو یک جاده ای فرعی خیلی باید خوش شانس باشی که کسی پیدات کنه!دلم میخواست الان یک ماشین در افق جاده میدیدم که درست روی همین پل یکدفعه بهر علتی خاموش بشه!بعد راننده پیاده بشه کاپوت ماشینشو بزنه بالا خانمش بیاد بگه کی درست میشه ؟میشه بچه هاچند دقیقه پیاده بشن؟یک پسر داشته باشن که از قضا یک</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2014 19:30:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/165</guid>
</item>
<item>
<title>خاله کوکب</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/164</link>
<description>..همین که خاله کوکب وارد اتاق شد صدای گریه ی زنها بالا گرفت!خاله کوکب چادرش را کنار انداخت انوقت با صدای بلند داد زد همه برید بیرون فقط یک کاسه اب بیارید هیجکس تو اتاق نمونه!همه که رفتند خاله جلوی زهرا نشست !خیره به چشمان زهرا نگاه کرد!با خنده ای تلخی حرفهایش را شروع کرد....... خوب خاله جان شنیدم خیلی ناخوش شدی!از شانس تو من چند روزی نبودم !تازه رسیده بودم که مادرت هراسان امد که بیا خاله که دخترم داره میمیره!مادرت نمیدونه چرا اینطوری شدی !فقط گریه میکنه</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2014 09:13:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/164</guid>
</item>
<item>
<title>هویت</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/163</link>
<description>...امروز هم دوباره زنگ زدن که برم تشخیص هویت!دیگه خسته شدم بسکه جنازه دیدم! افسر پرونده یک نگاه به من میکنه یک نگاه به جنازه ی طرف بعد مثل این فیلم های پلیسی میگه ..لطفا با دقت نگاه کنید با دقت!فکر کنم خیلی دلش میخاد منم یک دفعه بزنم زیر گریه که اره خودشه این شوهر منه! صد دفعه بهشون گفتم شوهر بیچاره ای من قد بلند بوده !چها شونه !موهای کوتاه با ابروهای پرپشت! اما باز هم هرچه جنازه ی کوتوله ولاغر مردنی تو سرد خونه دارن نشونم میده!امروز بهش گفتم جناب سروان</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2014 20:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/163</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی!!</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/162</link>
<description>...دیگه چکار کنم؟باور کن من حرف بدی بهش نزدم! خودش نمیاد پیش من!نه اینکه من نخوام !نه اینکه دوستش نداشته باشم!نمیاد دیگه !حتما مخاد وقتی بیاد که من غافلگیر بشم! چه میدونم سوپرایزم کنه بقول امروزی ها!خیلی جاها دنبالش بودم! خیلی وقتا بهش فکر کردم!بخاطر اون دنبال خیلی ها نرفتم !دست رد به سینه ی موقعیت های مختلف زدم!از زمانی که یک خروار مو داشتم تا الان که تقریبا کچل شدم! نمیدونم اون اصلا به من فکر میکنه؟یادش هست از من؟این عشق یکطرفه عشق مزخرفیه !اخه نمیشه تو</description>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2014 19:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/162</guid>
</item>
<item>
<title>دختر کوچک همسایه</title>
<link>https://webnegareh.blogfa.com/post/161</link>
<description>...دیگه کار هر روزش شده بود!اینکه راس ساعت درست وقتی که دختر کوچک همسایه با عروسک بغلش بیرون میامد تا سوار سرویس شود!پدر بزرگ با اینکه نمیتوانست حتی قدمی بردارد!خودش را بزحمت کنار پنجره میرساند وخیره میشد به دخترک!همه ی اهل خانه از این اتفاق شرم سار بودند!اما کسی جرعت حرف زدن نداشت!تفاوت سن این دو نفر از زمین تا اسمان بود!بقول مادرم که میگفت.شنیده بودیم عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند.اما این که دیگه عشق نیست !فضاحت است!کم کم خود دخترک با همه ی کوچکیش</description>
<pubDate>Sun, 12 Jan 2014 18:27:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>webnegareh</dc:creator>
<guid>webnegareh.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
</channel>
</rss>
