دعوت
...راستش میخام زودتر برم خونه!عروسی دعوتم!دختر خواهر زن!نمیشه نرفت.نمیشه کادو نداد!با اینکه هر روز میبینیم دنیا وفا نداره!بازهم نمیتونیم ازش دل بکنیم!دلم میخواد امروز مشتری زیاد نیاد!نمیشه که اصلا نیاد !اما لااقل خیلی جوون نباشه !بچه که اصلا نباشه!میدونی با بچه ها راحت نیستم !دوست دارم مشتری ها بیشتر ادمهای سن بالا باشن!توقع کار زیاد ندارن!نه خودشون نه خانوادشون!اگه پولدار باشن انعامی هم برسه خیلی بهتر خیلی!هر چند ما اخر زندگی وایسادیم!اما به اخر که نرسیدیم !دیروز یکی از مشتریهام شیخ بود!با کلی ریش وپشم!میدونی از شیخ ها دل خوشی ندارم!تحویلش نگرفتم!چهره ای نورانی نداشت بماند خیلی هم ترسیده بود انگار!بدبختی اینجاست نمیشه یک روز هم تعطیل کرد!تو کار ما همه عجله دارن!کار خوبی نیست عوضش پولش بد نیست!چون هرکسی عرضه ای انجامش رو نداره!ادمهای دل گنده میخاد !ادمیزاد به همه چی عادت میکنه!با همین عادت هم زندگی میکنه!نمیشه که شهری بدون مرده شور باشه!!!!!!!!!