به سختی

      اسفند روبه پایان است وقت کوچ کردن به فروردین.وقت بخشیدن وصاف کردن دل.پس مرا ببخشید:اگر با نگاهی یا پیامی بر دلتان ترکی انداخته ام

هرچند غصه ها زیاد وشادی ها کم است! اما بهار موسم نو شدن است پس به احترام نیاکانمان بیاید کمی شاد باشیم !هر چند به سختی

قضاوت

...اخر همین خیابون که رسیدی کوچه ای  اول !درب دوم سمت راست.اگه خودش خونه نباشه زنش میاد دم در بگو با اقا یونس کار دارم دیگه لازم نیست چیزی بگی برات میاره تو یک کیسه ای پلاستیکی !این مرحله ای اول که تموم شد! دست خودته بخای تنها بخوری یا با یک دوست!با مزه یا بدون مزه!مزه میتونه هر چی باشه یکی بود میگفت...مزه ای لوطی خاکه.....رسیدی یک جای خلوت اروم گره ای کیسه ای پلاستیکی رو باز میکنی برای خودت یا دوستت توی استکان ترجیا باریک میریزی حواست باشه پرش نمیکنی!بعد هر دو با هم استکانها رو برمیدارید با یک نگاه که سرشار از لطافت میتونه باشه از هم رخصت میگیرید برای خوردن تو میگی سلام اون میگه نوش!همین روش رو ادامه میدین!بقول گفتنی کله تون که گرم شد!شروع میکنین به تعریف کردن از کسانی که دوستشون دارید عشق های قدیمی!ولحظه های که با یاد اوریش دلتون میلرزه! نمیتونید دروغ بهم بگید ..مستی و راستی..نشنیدی؟!..............دیگه خودت قضاوت کن! وقتی مواد میزنی سرت پایینه !وقتی عرق میخوری سرت بالاست!میدونم این حلاله اما اون حروم!اما مستی تا صبح طول میکشه! خماری تا وقتی که      زنده ای!حالا خودت قضاوت کن!

ننه

..کنار جاده از اتو بوس پیاده شد!شاگرد اتوبوس با کلی زبان بازی تا انعامش را نگرفت ساکش را نداد!بقیه راه را با چشمان بسته هم میتوانست تا ده برود!اول باید از قبرستان رد میشد .دلش گرفت! چند ردیف قبر اضافه شده بود!گرگ ومیش هوا بود که به بالای تپه ای مشرف به ده رسید.بالای تخت سنگی نشست وبا اشتیاق به ده که زیر پایش تازه داشت از خواب بلند میشد نگاه کرد !اول کربلایی قاسم را دید بر بام مسجد دستش را کنار گوشش گذاشه بود اما صدایی نداشت!کربلایی قاسم موذنی را از پدرش به ارث برده بود اما انگار کسی نمانده بود برایش تا او هم انتقالش دهد!شیخ علی را دید افتابه بدست در حال دویدن بطرف مستراح!دلش سوخت بنده ای خدا هنوز خوب نشده!رسید بخانه ای سکینه بیوه ای ابراهیم .درب خانه باز شد سکینه داخل کوچه را سرک کشید وبعد پسر جوانی را با عجله بیرون فرستاد! خنده اش گرفت!یاد خودش افتاد! انگار بکارت تمام پسر های ده دست سکینه بود!در امتداد نگاهش عمو قربان را دید که داشت با چپقش ور میرفت اما دودی دیده نمیشد!رسید به خانه ای خودشان .دلش ریخت!مادرش بود کنار ایوان پای سجاده!نالید قربونت برم ننه!احساس لرز عجیبی کرد!تنش داغ شد .شقیقه هایش انگار طبلی شده بود در سرش!وقتی ارام گرفت که چادر نماز ننه را خیس اشک کرده بود! 

رعنا

..حتما فکر کرده اید رعنا باید دختری بیست ساله .زیبا.شاد وسرمست در باغی پر گل وبلبل کنار رودخانه  نشسته موهایش را شانه میکند وگاهی تصنیفی هم زیر لب زمزمه میکند در فراق یار که قرار است با اسبی سفید بیاید و................اما این رعنا ان رعنا نیست!رعنای ما هر چند بیست ساله است وزمانی زیبا بوده!شادی ندیده وبیشتر شوهرش مست میکند برای او که جای مشت سنگینش هنوز دور چشم رعنا نمایان است!بجای باغ در کمیته ای امداد چشمش به دهان مردی با ریشهای بلند است !که برایش قبضی بدهد برای غذای امشب بچه هایش!بجای تصنیف وان یکاد میخواند که امشب شوهرش خمار بخانه نیاید تا موهایش کنده نشود !در فراق یار که نه در فراق دلی خوش است که اسب نمیخواهد!

این رعنای اینروزهای ماست!