شام مهتاب...........برای دلم

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

عجب شاخه گل وار بپایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش افرینی

که صورتگری را نبود اینچنینی

پریزاد عشق مهسا کشیدی

خدار را بشوق   تماشا کشیدی

تو دونسته بودی چه خوش باورم من

شگفتی وگفتی از عشق پر پر م من

تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب

تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی

تو یک جمع صادق تو صادق ترینی

همون لحظه ابری رخ ماه اشفت

بخود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوز هم تو شبهات اگه ماه داری

من اون ماه دادم بتو یادگاری

اینه

..روبروی اینه ایستاده بود. وقتی تنها بود مجبور به این کار میشد!زمان زیادی بود که خودش را در اینه ندیده بود یادش امد زمانی نه چندان دور همیشه اینه کوچکی همراه خود داشت برای دیذن ارایش موها یا لنز چشمهایش!از اخرین باری که حمام رفته بود یا دستی به موهایش زده بود چیزی بخاطر نداشت!هیچ وقت فکر اینروزها را نمیکرد .تصور میکرد او با بقیه فرق میکند وسرنوشتی اینچنین نخواهد داشت.دلش گرفت از خودش.رنجید از خودش.نمی به چشمهایش نشست.  بغضش را فرو خورد.  اما نیرویی قویتر باعث میشد به این چیزها فکر نکند نیروی که او را مجبور کرده بود روبروی خودش بایستد!سعی کرد تمرکز کند شروع به خواندن دعایی کرد که یاد داشت ارام زمزمه میکرد دستش کمی میلرزید .دیگر به خودش در اینه نگاه نمیکرد تمام نگاهش را به سرنگی دوخته بود که در رگ گردنش فروکرده بود وقتی قرمزی خون را  در پمپ سرنگ دید خوشحال شد کارش را درست انجام داده بود!.دیگر به چیزی فکر نمیکرد او با چشمانی نیمه باز در دنیایی دیگر در حال پرواز بود!!!.پروازی که او را مجبور میکرد بار دیگر بدنبال رگ دیگری در گردنش بگردد وقتی که دوباره روبروی خودش میایستاد!!!!!!!!!!!!

پرواز

..درست از زمانی که خلبان خواهش کرد ارامش خود تان را حفظ کنید دیگر کسی ارامش نداشت! همه فریاد میکشیدند زنان ومردانی که تا چتد دقیقه پیش مدام صلوات میفرستادند و همدیگر را حاج خانم وحاج اقا صدا میکردند چنان فحش های چاله میدانی نثار خلبان وهواپیما میدادند که بیا وببین!پیرزنی را دیدم با سرعت طلاهایش را توی لباسش مخفی میکرد ومدام عروسش را نفرین میکرد که او را به حج اورده!مردی که لکه های بزرگی بر پیشانی داشت چنان پریشان بود که بوی ادرارش فضا را پر کرده بود!یک نفر داد زد زیارت عاشورا بخوانید.جمعیت چنان او را نگاه کرد که بقیه حرفش را خورد .انگار دیگر خدا انجا جواب نمیداد!من هنوز روی صندلی میخکوب شده بودم. ازپنجره زمین هر لحطه به هواپیما نزدیک تر میشد!میدانستم اماده مردن نیستم اما حق انتخابی در اون شرایط برایم نبود شنیده بودم مسافران از لحظه ای برخورد هواپیما به زمین خاطره ای نخواهند داشت چون قبل از ان یا سکته میکنندیا بیهوش میشوند....................خلبان توانست هواپیما را سالم بر زمین بنشاند وجمعیت مدام صلوات میفرستاند وخدا خدا میکردند انگار خدای انها اهل زمین بود!!!!!!!!!

چرخش

..چند خیابان پایین تر از تا کسی پیاده شد همیشه همین کار را میکرد ومدام حواسش به پشت سرش بود!لحظه ای ایستاد پولهایش را شمرد وبعد انها را در جیبهای لباسش تقسیم کرد !باید کرایه خانه اش را میداد.کادوی برای سالگرد ازدواجش میخرید.و........به درب خانه که رسید سه بار زنگ زد .اتاق مملو از دود بود وقتی نشست اطرافیانش را شناخت.کسی اعتنای به او نکرد همه در گیر خودشان بودنند وسرهایشان که مدام بالا وپایین میرفت سکه های زردی که در هوا میچرخید وبا هر فرودشان یکی اخم میکرد یکی میخدید! وفحشهای چاله میدانی که مدام تکرا ر میشد بر ناموس سکه های بیچاره!مردی مغموم جایش را به او داد نشست در حالی که پولهایش را در دست چپش طوری گرفته بود که همه ببینند !نوبت که به او رسید نبضش تند شد!با التماس به چرخش سکه ها در اسمان نگاه میکرد عاشق همین لحظه بود که زندگیش را در هوا در چرخ ببیند!وبا فرود هر سکه بر زمین سرنوشت او رقم میخورد !تا نوبت به او برسد دست چپش را باید پر میکرد تا در چرخش سکه ها سهیم شود!ادمهای اطرافش را سالها بود که میشناخت اما هیچ وقت با هیچ کدامشان رفیق نشد که برای رفاقت به هم انجا جمع نشده بودند.نوبت چرخاندن او شد نگاه تند صاحبخانه چشمهای اشک بار همسرش وترس فروخورد دخترش را در دستانش چرخاند ودر یک لحظه به اسمان فرستاد...............او جایش را به کس دیگری داد چون دیگر چیزی برای چرخاندن نداشت!!!!!!

پوزخند

..صدای زنگ تلفن ومادرم که مدام از شخصی که انطرف بود تشکر میکرد.. احساس ترس عجیبی داشتم دلم نمیخواست وقایع انروز دوباره برایم زنده شود تازه کمی به ارامش رسیده بودم!اما مادرم اصرار داشت که باید برای شناسای به کلانتری برم گفته بودنند دو نفر با مشخصاتی که من وچند زن ودختر دیگه داده بودیم دستگیر کردنند.......قبول کردم برم اما به شرطی که تنها باشم وفقط یکبار برم!عذاب اور بود برایم به شناسای مردی برم که در نهایت ارامش به من تجاوز کرده بود ..............همان دو نفر بودنند این بار بادستهای بسته شده .کامل مردی با موهایی سفید ومرد جوانی که راننده بود ومدام خمیازه می کشید از خماری!وادعای بی گناهی داشت که به کسی دست نزده وفقط راننده بوده ......

ان یکی در کمال خونسردی نشسته بود ودر جواب فحش نفرین وتهدید زنان ومردان اطرافش فقط پوزخند میزد در چهره اش هیچ اثار پشیمانی نبود افسر کلانتری ورقه ای جلویم گذاشت که باید امضا میکردم واهسته گفت اگر شکایتی دارید .......یاد حرفهای مادرم افتادم (باید این کثافت ها را اعدام کنند این که نمیشود هر غلطی دلشان میخواهد بکنند برو مادر جان اگر پدرت بود اینها را زنده نمیگذاشت )

تمام بدنم اتش گرفته بود دستانم میلرزید ای کاش ورقه را کامل نمیخواندم نمیتوانستم امضا کنم  افسر پرونده با تعجب نگاهم میکرد اشک در چشمانم جمع شده بود شناسنامه ام باز کردم جلوی چشمانش گرفتم صدای شکستن استخوان هایش را شنیدم دیگر ان پوزخند در چهره اش نبود!انگار به درد مشترک رسیده بودیم!من اسم او را نشانش داده بودم همین!!!!!!!!!

چند روزی نیستم...مسافرم

اگر عمری بود وبازگشتی جواب  محبت شما را خواهم داد

واگر ....حلالم کنید

مجوز

..چند روزی طول کشید تا تصمیم بگیرد اما باز هم تردید داشت برای رفتن اول خواست دختر کوچکش را با خودش ببرد. پشیمان شد بچه ها را به همسایه سپرد به پیرزن صاحبخانه قول داده بود امروز تسویه خواهد کرد ..........درب باز بود وچند مردوزن روی صندلی های کنار دیوار نشسته بودند .شناسنامه اش را روی میز اخر گذاشت بدون اینکه حرفی بزند کنار میز نشست.مردک ریش انبوهی داشت ودر هر دستش چندین انگشتر .تسبیح را کنا رگذاشت .تمام صفحات شناسنامه را ورق زد وبانگاه چندش اوری زن را برانداز میکرد .شماره ای را گرفت..... الو..

سلام عیلیکم ورحمت ا...علوی هستم حاج اقا.....حال شما.........ارادتمندم حاج اقا.... الحمدا....         بعله بعله چشم خودم جاری میکنم حاج اقا

حتی فرصت نمیداد زن جوابش را بدهد کلمات عربی را پشت سر هم بلغور میکرد ودر اخر ورقه ای دست زن داد که عکس او ومرد دیگری رویش چاپ شده بود مجوزی  بود برای تجاوز حاج اقابه مدت معلوم ومبلغی معلوم!!!!!!!!!