بی بی
بی بی دندانهایش را از داخل لیوانی که روی طاقچه بود برادشت ، با گوشه چارقدش خشکشان کرد. امشب مجبور بود از آنها استفاده کند. روبرروی آینه ایستاد. سرمه ی چشمهایش مانده بود. بخودش نگاه میکرد که یاد حرفهای عروسش افتاد.........:"چی بگم اقا رحمت ،مردیکه پیر خجالت نمیکشه .صد بار قاصد فرستاده.هرچی گفتم بابا این بی بی ماچشماش ضعیفه ،قند خون داره، پاهاش رماتیسم داره، بخرجش نمیره. امروز هم دخترش اومده بزور یه انگشتر دست من کرده که تو رو خدا شوهرتو راضی کن این وصلت سر بگیره، بابای ما ول کن نیست..... خیلی خوب لازم نکرده اخم کنی! از خدات باشه مرد. پیرمرده گفته هر شرطی تو بگی قبول میکنه .تازه خونه اش رو بنام مادرت میکنه!بزار بیان خواستگاری، یه وقت حرفی نزنی ها که با من طرفی!خسته شدم چقدر مادرتو جمع کنم !شاید خدا خواست یک نفسی بکشیم !هنوز هیچی نشده بهزاد گفته اتاق بی بی مال من باشه. گفتم نخیر منو بابات اتاق خواب نداریم!یه پیرهن یقه باز گل بهی خریدم جون میده برای اتاق خواب! اسمش!؟ حاج علی . توی بازار فرش فروشی داره .گمونم از هم ولایتی های مادرت باشه! تو حرفی نزن خودم میدونم چکار کنم.!............ بی بی دیگر چشمهایش را در آینه نمیدید!اما گرمی قطره های اشک را روی گونه هایش احساس میکرد.یاد آنروز افتاد که علی پسر مش رحیم گفته بود تو اخرش مال منی!!!!!!!