..همین که خاله کوکب وارد اتاق شد صدای گریه ی زنها بالا گرفت!خاله کوکب چادرش را کنار انداخت انوقت با صدای بلند داد زد همه برید بیرون فقط یک کاسه اب بیارید هیجکس تو اتاق نمونه!همه که رفتند خاله جلوی زهرا نشست !خیره به چشمان زهرا نگاه کرد!با خنده ای تلخی حرفهایش را شروع کرد.......

خوب خاله جان شنیدم خیلی ناخوش شدی!از شانس تو من چند روزی نبودم !تازه  رسیده بودم که مادرت هراسان امد که بیا خاله که دخترم داره میمیره!مادرت نمیدونه چرا اینطوری شدی !فقط گریه میکنه بیچاره! میگفت همین شب جمعه قرار عروسیت باشه !با تقدیر که نمیشه جنگید خاله جان !بزار یکی هم باکره از دنیا بره!اگه میبینی اینجا اومدم نه بخاطره تو !دلم برای مادرت سوخت !چون من نمیتونم کاری برای تو انجام بدم!این رنگ روریی که تو داری تا شب دوام نمیاری!قرار نیست همه پیر بشن بعد بمیرن!جوون مرگی هم لازمه !مجبورم بالای سرت باشم تا جونت در بره!! برای اینکه حوصله ام سر نره گفتم یک کاسه اب بیارن تا یک حنایی به دستام بزنم!راستی نماز خون بودی یا یک راست باید بری جهنم!فکر کنم بری جهنم بیشتر اشنا پیدا کنی تا بهشت!بیچاره ادمهای بهشت چقدر تنها هستند!فکر نکن اونی که دوستش داشتی پشت سر تو میاد پیشت!نه خاله قول میدم به یک سال نرسیده عاشق یکی دیگه میشه!ببین انگشتام رنگ حنا گرفت!حیف که تو دیگه نمیتونی باشی !به جنازه هم که حنا نمیزن!میدونستی هر کی حنا بخوره هر چی تو شکمش باشه بالا میاره؟هر چیزی برای جای خودش خوبه !از خاطر خواهی بگیر تا حنا!مادرت میگفت هیچ دارویی نمیخوری !هر چند فایده ای نداره !خدا رحمتت کنه خاله!میخوای یک انگشت حنا بزنم روی پیشونیت؟

خاله انگشتش را توی کاسه ی حنا کرد انوقت با تمام زورش توی دهان زهرا فشار داد !سرش داد زد دختره ی گیس بریده اگه یک بار دیگه تریاک بخوری که خودتو سقط کنی !وای بحالت!!!!!!