ادامه ای ایران خانم

..اسمش نادعلی بود !نمیدونی چه زبونی داشت !مار رو از لونه اش در میاورد بسکه خوش زبون بود!یک سیبیل باریک با موهای پر کلاغی همیشه روغن زده!مثل جونهای شهر لباس میپوشید مثل اونها هم حرف میزد!هر روز جلوم سبز میشد به بهانه ای!مدام میگفت....حیف تو نیست همش رخت بشوری یا پای اجاق باشی!بیابا هم بریم شهر اونجا خانمی کن برای خودت!خفتی برات میخرم پنج توله!*دستاتو پر چوری میکنم*!یک خونه ای بزرگ تو شهر دارم پر از اطاق!....یک روز تو باغ انگور  منو بزور بغل کرد!اولش نمیخواستم اما کم کم نرم شدم منم بغلش کردم!تنم مثل کوره میسوخت!نفهمیدم چی شد!فقط مجبور شدم فردای اونروز همراش بیام شهر!گفت اول میریم خونه ای خالم !دو سه روزی هستیم !خیلی سال میگذره از اون دو سه روز!دیگه ندیدمش!شنیدم گردی شده!شهرداری خاکش کرده!باور میکنی هنوزهم دوستش دارم!با همه ی نامردیهاش!اولین عشقم بود اخرین عشقم شد!اینجا بهم میگن ایران خانم!!

 

*گردنبندی با پنج سکه منقش به عکس شاه

*النگو

ایران خانم

..ایران خانم بالای اطاق نشسته بود کامل زنی چاق با چشمانی نافذ !از همه جایش طلا اویزان بود!شده بود عین....مجسمه ای بودای نشسته.....!نی قلیان را از دهانش برداشت وبا صدایی سرد شروع به حرف زدن کرد!

خوب گوش کن چی میگم دختر !نه عاشق کسی شو نه بزار کسی عاشقت بشه!حتا خنده ای مجانی هم نکن!هیچ مردی اینجا نمیاد مگه اینکه نامرد باشه!هیچ مردی  وفا دار نیست که اگه وفادار بود اینجا نبود!پس حواست رو جمع کن هر کی میاد پیشت میخاد چاخان کنه که پول نده!یا وعده ای سر خرمن میده که دفعه ای بعد پول نده!دنبال دود دم نرو که اگه لاغر بشی دیگه مشتری نداری!فکر نکن این چهار دیواری زندانه که همه ای دنیا چهار دیوارییه!دنبال کس کارت نگرد!که دیگه قبولت نمیکنند!حرفه دلت رو گوش کردی که اینجایی از حالا بحرف عقلت کن!

ببخشید میشد ادامه داد اما ...........

تصویر

..چند قدمی فاصله گرفت!روی تخت نشست کت شلوار پوشیده ومرتب! اینه ای کنارش بود خودش را نگاه کرد دستی به موهایش کشید ویقه ای کرواتش را سفت کرد. چهره ای ارام وتبسمی بر لب انگار سعی داشت این ارامش را حسابی بفهماند!از زیر بالشت کلت کوچکی را بیرون اورد!ضامن اسلحه را ازاد کرد !دستش را بالا برد تا کنار شقیقه اش !لرزش انگشتش را میشد دید!برای چند ثانیه مثل کسی که مردد باشد مکث کرد!دستش را پایین اورد !نگاهی به پشت سرش کرد !دوباره دستش را بالا برد .لرزشی در دستش دیده میشد وناگهان با صدای مهیب از کادر تصویر خارج شد!وبجای او عکس دختر جوانی در لباسی سفید با روبانی مشکی بر دیوار نمایان شد!!!!!

من وسیامک

..همه امده بودند مثل روز عقد!تمام اعضای خانواده ای من وسیامک!دلم نمیخواست هیچکدام را ببینم!از هر طرف که باشند!زل زده بودم به سنگ فرش راهرو اما صدای فحش هایشان والقابی که بهم میدادند در گوشم می پیچید!هوای راهرو بشدت الوده بود. بوی تعفن ادمهایی که چهره ای واقعی خودشان رابروز میدادند!بویی اشنا امد!خودش بود !میدانستید هر کسی بوی خودش را دارد؟از ترس اطرافیان جرات نداشتم سرم را بالا کنم !در چهار یا پنج متری من نشست ومن یاد زمانی افتادم که هیچ فاصله ای بین ما نبود حتی یک سانت!یکی داد زد امروز باید کار را یکسره کنیم!و دل من فروریخت!دلم میخواست برای اخرین بار هم که شده ببینمش !در یک لحظه مردمک چشمهایمان دست بدست هم دادند!عصبانیت در صورتش بیداد میکرد!دلم سوخت !برای خودم برای او!شلخته شده بود !............صدایی غریبه همه را به اطاق خواند!همه رفتند غیر من وسیامک که دست در دست هم پشت در مانده بودیم!و به ناچار برگشتیم!!!!!!!!

ِشیخ محمود

شیخ محمود مردی پنجاه وچند ساله با قدی متوسط .موهای بلند وریشی توپی!نه عبا داشت نه عمامه!معلوم نبود از کی لفب شیخ به اسمش اضافه شده بود !نه زنی داشت نه فرزندی .میگفتند در جوانی عاشق دختری بوده که از وبا میمیرد !اگر کسی در محله فوت میکرد شیخ با دعوت یا بی دعوت انجا بود!جلوی تابوت چاوشی میکرد .توی قبرستان مداحی ودر مراسم ترحیم روضه میخواند!واگر صاحب عزا زرنگ بود یک نخود شیره با لیوانی چایی به ناف شیخ میبست و او تا  گریه ای همه را در نمی اورد دست بردار نبود!لحظات اخر کلاه از سر برمیداشت وبا مشت بر سر خودش میکوبید تا غش میکرد!!واما اگر عروسی در محله بر پا بود شیخ کت شلوار میپوشید پیراهنی سفید با دکمه هایی باز! دستمال ابریشمی دور گردن!کفشهای ورنی با پاشنه ای تخم مرغی!وباز اگر صاحب مجلس زرنگ بود یک چتوار عرق با پاکتی سیگار انهم وینستون چاشنی شیخ میکرد که تا اخر مجلس هر چه اهنگ کوچه بازاری بلد بود بخواند!لحظات اخر وقتی عروس به حجله ای داماد میرفت!شیخ تصنیف سوزناکی زمزمه میکرد وبا تظاهر به مستی دوباره غش میکرد!!