یک کاسه ماست

....همیشه همین طور بود اگر پدرم دست خالی به خانه میامد نه به کسی نگاه میکرد نه جواب سلام کسی را میداد!ساکش را گوشه اتاق پرت میکرد وخودش را کنج دیوار وغضبناک به دیوار روبرو خیره میشد!اهل خانه میفهمیدند که امشب از شام خبری نیست!

مادر پستانش را از دهان خواهر کوچکم بیرون کشید ..ولم کن بچه شیرم کجا بود....ممد علی  برو از میرزا تقی یک کاسه ماست نسیه بگیر بگو بابام فردا میاد حساب میکنه!برو مادر برو تا فردا خدا کریمه!میدانستم اگر با کاسه ای خالی برگردم مادر عصبانی خواهد شد وشروع به نیش کنایه با پدر وپدر هر چه دم دستش بود بطرف مادر پرتاب میکرد دعوایشان بالا میگرفت همسایه ها وارد میشدند .مردهای همسایه پدرم را از اتاق بیرون میکردند که مرد حسابی چرا زنتو میزنی زن که خدا زده هست!گناه داره !وزنهای همسایه هم مادرم را جمع جور میکردند!انوقت مادر که خجالت میکشید علت دعوا را بگوید مدام پدر را نفرین میکرد وپدر هم تمام  اجداد مادر را از گور در میاورد! واما اگر با کاسه ای ماست برمیگشتم!مادر لبخند میزد پدر خوشحال میشد که امشب هم بچه هایش گرسنه نمیخوابند و اینکه خدا را شکر هنوز بین مردم اعتباری دارد.انوقت خواهر کوچکم را بغل میکرد تا برایش شعر بخواند ومدام بوسش کند تا مادر موهایش را شانه کند وشب همه دور کرسی می نشستیم وپدر ارام در گوش مادرم نجوا میکند که...چکار کنم زن از کله صبح تا بو ق سگ یک لنگی وایسادم چشم فردا زودتر میرم دیر تر هم برمیگردم !دیگه تو بگو چکار کنم من که غیر شما ها کسی رو ندارم........مادر دست پدر را زیر کرسی فشار میدهد که خدا کریمه تا فردا خدا کریمه!وباز نیمه های شب ازصدای نفس زدن های تند شان بیخواب میشویم!من مدام در این فکر بودم که چه قدرتی دارد این کاسه ای ماست!!!

داماد

...میدونی منو ستاره از چند سال قبله ازدواج عاشق هم بودیم باور کن اگه یک روز نمیدیدمش اونروز شب نمیشد!حتی برای لحظه ای کوتاه . دیدن الزامی بود!یه عالمه نامه دارم با یه عالمه خاطره!نمیدونی با چه زحمتی باباش راضی شد .گل فروشی سر کوچه از دست من خسته شده بود میگفت تو گلها رو حیف میکنی!روز عقد باباش گفت دخترمو با چادر سفید میفرستم خونت باید با کفن بفرستیش بیرون!منم دستپاچه شده بودم هی میگفتم  چشم چشم ایشالا...ایشالا......!انقدر ذوق داشتم روز محضر که نگو. حرفهای محضر داره رو اصلا یادم نیست!بعد محضر رفتیم رستوران ناهار خوردیم همه خوشحال بودیم ستاره نشست کنار من  وبرای اولین بار احساس مردانگی کردم خنده دار نه ؟ قرار   شد یک ماهه مجلس بگیریم و ...........خوب الان یک ساله اینجام نمیدونم چی شد!میگن عند المطالبه است! باید برم  اخه امروز نظافت سلول با منه! ممنون که به حرفام  گوش کردی! اینجا به من میگن داماد ناکام پیدام میکنی اگه بگردی!!

حکایت دیروز وحکایت امروز

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید.به مرغ وگوسفندوگاو خبر دادهمه گفتند:تله موش مشکل توست به ما ربط ندارد .ماری در تله افتاد وزن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند رابرای عیادت کنندگان سربریدند.گاو را برای مراسم ترحیم کشتندودر این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد وبه مشکلی که بدیگران ربط نداشت فکر میکرد!!

................................................................

انان که در راه خدا اختلاس کردند واز ان ذره ای انفاق ننمودند انان را در کانادا جای خواهیم داد وتو چه میدانی کانادا چیست.سرزمینی که در ان  رودهای زیبا جاریست!!!!!!!

ملا

...قربانعلی جنازه را پیدا کرده بود وقتی با گله به ده برمیگشت.ملا به جسد زن نزدیک شد وبا صدای بلند غرید.......نه منهم نمیشناسمش!حتما از این زنهای هرزه شهریه!کسی که بهش دست نزده؟اینارو با اب زمزم هم نمیشه شست!ولی خوب نیست میت رو زمین بمونه باید زود جمعش کرد!شما برید از ده یه گاری بیارید از خونه ما هم پارچه کفنی بگیرید نمیخواد به کس دیگه ای بگید من همیجا هستم تا شما برگردید......ملا اطرفش را نگاه کرد کسی نبود کنار جنازه نشست دستی به موهای زن کشید عبایش را در اورد وزیر سر جنازه گذاشت!..............بابای من. دخترکم. عروسکم.چکار کردی با خودت؟این چه روزگاریه؟چرا رفتی ؟ کجا رفتی؟خدا عذاب زنمو زیاد کنه که تو رو فراری داد!بشکنه دستم که تو رو زدم!ای وای ای وای!جواب مادرتو اون دنیا چی بدم؟خاک بر سرمن کنند که دنبالت نیومدم!بابای من کمرم شکست! کمرم شکست!.............کسی گریه های ملا را نمیدید اشکهایش به زمین نمیرسید فقط ریشهایش را ابیاری میکرد!!!!!!!