زیر پل
..هوا که روشن شد اومدم بالای پل از دیشب که منو اونجا انداخته بودند پهلوی خودم نشسته بودم !تا اینکه بدنم کاملا سرد شد!دیگه امیدی به زنده بودنم نداشتم!میدونستم زیر یک پل اونم تو یک جاده ای فرعی خیلی باید خوش شانس باشی که کسی پیدات کنه!دلم میخواست الان یک ماشین در افق جاده میدیدم که درست روی همین پل یکدفعه بهر علتی خاموش بشه!بعد راننده پیاده بشه کاپوت ماشینشو بزنه بالا خانمش بیاد بگه کی درست میشه ؟میشه بچه هاچند دقیقه پیاده بشن؟یک پسر داشته باشن که از قضا یک توپ داشته باشه بعد بخواد با خواهرش توپ بازی کنه !توپ اونا بره دقیقا زیر پل !بچه ها بیان دنبالش وقتی منو دیدن جیغ بزنن !پدر مادرشون سریع بیان زیر پل وقتی منو دیدن کمکم کنن اگه راننده دکتر باشه یا خانمش چه بهتر !منو سوار ماشینشون کنن که دیگه روشن شده !بریم به یک بیمارستان و.....
البته دیشب دو نفر اومدن زیر پل یکی تا رسید شلوارش را پایین کشید !کارش که تمام شد !تازه متوجه ی من شد اومد نزدیکم اول یک لگد بهم زد وقتی فهمید جانی ندارم ساعت وانگشتر با کیف پولم را برداشت ورفت!یکی دیگه ساعتی بعد اومد نشست تکیه داد به دیوار بعد از جیبش فندک و یک زرورق در اورد !شروع کرد به کشیدن تا منو دید اولش یکه خورد یواش اومد کنارم !خیره نگام کرد !دستشو گذاشت روی سینه م برام فاتحه خوند کفش هامو برداشت و رفت!هوا که روشن شد دیگه پیش خودم نموندم!چقدر خیال ادمیزاد با واقعیت فرق میکنه!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 23:0 توسط حسین
|