سلام. اینجا. عین گورستان شده چرا همه رفتن دوستای خوب من جانی نییت برای نوشتن خواننده هم نییت برای خواندن برای دل خودم نوشتم خود هشت سال قبل!!!ناامیدی هر روز بیستر میشود دلم برای نوشتن تنگ شده برای شما که میامدید و حالا نییتید ...من نفس میکشم پس هستم

دلتنگی

سلام رفقا

حرفی ندارم برای نوشتن

فقط دلم گرفته بود

میخوام بدونم هنوز کسی هست که اینجا بیاد

اعلام حضور کنید لطفا

....تو دیگه چرا اومدی بالا؟حالا که اومدی بیا با هم نگاه کنیم شاید این فریدون بی شرف زودتر بیاد!خیر سرش رفته از شهر دکتر بیاره.برای زایمان زن ارباب!تازه داشت خوابم میبرد که ارباب داد بیداد کرد که یالا همه بیدار شید !منو فرستاده این بالا که خبر اومدن فریدون بدم !چهار تا قابله اومدن همه بی عرضه!میگن بچه چرخیده تو شکم مادرش!یکی نیست بگه تخم سگ جا کم بود تو اونجا بچرخی!میومدی بدنیا تا اخر عمرت وقت داشتی بچرخی!!شیخعلی تو یک ساعت چهار بار اومده این بالا اذان گفته!که بچه بدنیا بیاد !بنده خدا عمو قربان هی میره وضو میگیره نماز میخونه!پیرمرد ساده!اخه اگه اینجوری میشد که باید همه ی قابله ها برن مکبر بشن!میبینی ؟عجب دنیای عجیبیه!دیروز مادر زن فریدون مرده بود رفتم قبرستون امروز زن ارباب میخاد بزاد!فریدون همچین سنگ لحد محکم جا میداد بهش گفتم چیه نکنه می ترسی بیاد بیرون از تو قبر !بیا بالا خاک بریز دیگه بریم!یکی میاد یکی میره!اونیکه میره ناراحته اونیکه میاد هم ناراحته !من موندم تو این داستان خلقت! ادمیزاد موجود عجیبیه!وقتی هستی همش از دنیا بد میگی!اما موقع رفتنت که میشه دلت نمیخواد بری!حتی اون نماز خوناش هم میترسند از رفتن!حتما شک دارند که اون دنیا حساب کتابی باشه!اخه من موندم اینهمه ادم بخوان با هم محشور بشن با این همه گناه که کردن چند تا فرشته لازمه براشون !باور کن همین بوته خار که روی این پشت بوم در اومده اعتبارش بیشتر از منه!هی هی روزگار لاکردار!بفرما فریدون هم رسید برو خبر بده این هم از امروز !کسی که فردا رو ندیده!!!

اسماعیل!

..وقتی بهم خبر دادند شده بودم یک گلوله ای اتش!هیجکس نتونست ارومم کنه! اسماعیل ؟ با خواهر من؟ توی محله دنبالش افتاده ؟ بهش نامه داده؟ دیگه خونش را حلال کرده با این کارش!

تا رسیدم دم خونشون ده بیست نفری پشت سرم میدویدند!که بابا کوتاه بیا ! جوونی کرده تو ببخش!با عصبانیت تمام رو به جمعیت برگشتم همه چند قدمی عقب رفتند! داد زدم هر کی بیا جلو خونش پای خودشه !بچه ی بابام نیستم اگه زنده اش بزارم!!!

هرچی داد زدم که بیاد بیرون کسی بیرون نیومد!حالا جمعیت پشت سرم جمع شده بودند! همه منتظر که ببیند من میخوام چکار کنم!دیدم نمیشه که همینطوری برگردم !یکدفعه با لگد به در زدم ورفتم تو حیاط !انگار تو خونه هیچکس نبود!یکدفعه چشمم خورد به خواهر اسماعیل !با یک دامن سفید یک تی شرت قرمز که خیلی هم تنگ بود براش!بدون چادر کنار حوض وایساده!موهاش باز تا روی شونه !تا بحال اینجوری ندیده بودمش!همیشه با چادر بود اخه!دست و پام شل شده بود حسابی !خدایا چکار کنم ؟برگردم بیرون ؟جواب مردم بیرون رو چی بدم!اینجا وایسم ؟با این خوشگله چکار کنم؟یک دفعه از بیرون یکی داد زد اسماعیل اومد!اسماعیل اومد!فرصت نداشتم دیگه !رفتم جلو تو صورتش نگاه کردم عجب بویی داشت!گونه هاش سرخ شده بود مثل انار! دستم و بردم تو موهاش تا پریشون بشه! تا صدای درب اومد ! برگشتم دیدم اسماعیل با یک چاقوی بزرگ جلوم وایساده! نمیدونم چطور بفکرم رسید که داد زدم !بدو اسماعیل دزده  رفت روی پشت بوم !تا رسیدم فرار کرد بدو اسماعیل!!باید بگیرمش!!

هیچی دیگه چند ماه بعد اسماعیل خواهر منو گرفت من هم خواهر اسماعیل رو گرفتم!

خواب

....دیشب حاجی اومد بخوابم !اولش  رفتم تو یک باغ بزرگ با درختهای بلند از هر میوه ای که بگی اونجا درختش بود. همه رسیده !یک نهر اب وسط باغ !انقدر زلال بود میتونستی عکس خودتو ببینی.همینطور محو باغ شده بودم که دیدم ای دل غافل حاجی نشسته روی یک تخت بزرگ !لباس سفید به چه قشنگی!چند تا سینی جلوش بود از هر میوه ای!خواستم برم پیشش یکدفعه سه چهار تا دختر بودن نمیدونم یا زن !همه خوشگل وقد بلند !چشم وابرو مشکی !بی حجاب! لباسشون مثل تور بود انگار!چون همه جاشون پیدا بود !دور حاجی میچرخن!یکشون نشت روی پای حاجی براش میوه جدا میکرد یکی دیگه تو یک جام کریستال براش شربت بود نمیدونم !زهر ماری بود نمیدونم!میریخت !بقیه هم مدام عشوه میامدن براش!باور کن خون تو سرم خشک شده بود !من که نمیدونستم خوابم که!داد زدم .حاجی مرد نا حسابی من چهل روزه لباس سیاه از تنم در نیاوردم!صورتم شده مثل پیرزنها اصلاح نرفتم !هروز میام قبرستون برات خیرات میکنم !مدام برات فاتحه میخونم !اونوقت نشستی با این زنهای نامحرم لاس میزنی !!فکر میکنی من نمیتونم از ای کار ها بکنم! هنوز کفنت خشک نشده بود چند نفر پیغام وپسغام دادند که حاضرن غلامی منو بکنن!لنگه کفشمو در اوردم که اول حساب حاجی رو برسم بعد اون سلیطه ها!اما هر چی میرفتم جلو بهشون نمیرسیدم!نمیدونم چرا!یک دفعه خیس عرق از خواب پریدم!تازه فهمیدم خواب بوده!میگم اگه تو بهشت برای مردها حوری میارن که بهشون خدمت کنن!برای زنهای مومن که میرن بهشت چکار میکنن!ینی حوری مرد هم دارن؟!!!!!!!!

زیر پل

..هوا که روشن شد اومدم بالای پل از دیشب که منو اونجا انداخته بودند پهلوی خودم نشسته بودم !تا اینکه بدنم کاملا سرد شد!دیگه امیدی به زنده بودنم نداشتم!میدونستم زیر یک پل اونم تو یک جاده ای فرعی خیلی باید خوش شانس باشی که کسی پیدات کنه!دلم میخواست الان یک ماشین در افق جاده میدیدم که درست روی همین پل یکدفعه بهر علتی خاموش بشه!بعد راننده پیاده بشه کاپوت ماشینشو بزنه بالا خانمش بیاد بگه کی درست میشه ؟میشه بچه هاچند دقیقه پیاده بشن؟یک پسر داشته باشن که از قضا یک توپ داشته باشه بعد بخواد با خواهرش توپ بازی کنه !توپ اونا بره دقیقا زیر پل !بچه ها بیان دنبالش وقتی منو دیدن جیغ بزنن !پدر مادرشون سریع بیان زیر پل وقتی منو دیدن کمکم کنن اگه راننده دکتر باشه یا خانمش چه بهتر !منو سوار ماشینشون کنن که دیگه روشن شده !بریم به یک بیمارستان و.....

البته دیشب دو نفر اومدن زیر پل یکی تا رسید شلوارش را پایین کشید !کارش که تمام شد !تازه متوجه ی من شد اومد نزدیکم اول یک لگد بهم زد وقتی فهمید جانی ندارم ساعت وانگشتر با کیف پولم را برداشت ورفت!یکی دیگه ساعتی بعد اومد نشست تکیه داد به دیوار بعد از جیبش فندک و یک زرورق در اورد !شروع کرد به کشیدن تا منو دید اولش یکه خورد یواش اومد کنارم !خیره نگام کرد !دستشو گذاشت روی سینه م برام فاتحه خوند کفش هامو برداشت و رفت!هوا که روشن شد دیگه پیش خودم نموندم!چقدر خیال ادمیزاد با واقعیت فرق میکنه!!

خاله کوکب

..همین که خاله کوکب وارد اتاق شد صدای گریه ی زنها بالا گرفت!خاله کوکب چادرش را کنار انداخت انوقت با صدای بلند داد زد همه برید بیرون فقط یک کاسه اب بیارید هیجکس تو اتاق نمونه!همه که رفتند خاله جلوی زهرا نشست !خیره به چشمان زهرا نگاه کرد!با خنده ای تلخی حرفهایش را شروع کرد.......

خوب خاله جان شنیدم خیلی ناخوش شدی!از شانس تو من چند روزی نبودم !تازه  رسیده بودم که مادرت هراسان امد که بیا خاله که دخترم داره میمیره!مادرت نمیدونه چرا اینطوری شدی !فقط گریه میکنه بیچاره! میگفت همین شب جمعه قرار عروسیت باشه !با تقدیر که نمیشه جنگید خاله جان !بزار یکی هم باکره از دنیا بره!اگه میبینی اینجا اومدم نه بخاطره تو !دلم برای مادرت سوخت !چون من نمیتونم کاری برای تو انجام بدم!این رنگ روریی که تو داری تا شب دوام نمیاری!قرار نیست همه پیر بشن بعد بمیرن!جوون مرگی هم لازمه !مجبورم بالای سرت باشم تا جونت در بره!! برای اینکه حوصله ام سر نره گفتم یک کاسه اب بیارن تا یک حنایی به دستام بزنم!راستی نماز خون بودی یا یک راست باید بری جهنم!فکر کنم بری جهنم بیشتر اشنا پیدا کنی تا بهشت!بیچاره ادمهای بهشت چقدر تنها هستند!فکر نکن اونی که دوستش داشتی پشت سر تو میاد پیشت!نه خاله قول میدم به یک سال نرسیده عاشق یکی دیگه میشه!ببین انگشتام رنگ حنا گرفت!حیف که تو دیگه نمیتونی باشی !به جنازه هم که حنا نمیزن!میدونستی هر کی حنا بخوره هر چی تو شکمش باشه بالا میاره؟هر چیزی برای جای خودش خوبه !از خاطر خواهی بگیر تا حنا!مادرت میگفت هیچ دارویی نمیخوری !هر چند فایده ای نداره !خدا رحمتت کنه خاله!میخوای یک انگشت حنا بزنم روی پیشونیت؟

خاله انگشتش را توی کاسه ی حنا کرد انوقت با تمام زورش توی دهان زهرا فشار داد !سرش داد زد دختره ی گیس بریده اگه یک بار دیگه تریاک بخوری که خودتو سقط کنی !وای بحالت!!!!!!

 

هویت

...امروز هم دوباره زنگ زدن که برم تشخیص هویت!دیگه خسته شدم بسکه جنازه دیدم! افسر پرونده یک نگاه به من میکنه یک نگاه به جنازه ی طرف بعد مثل این فیلم های پلیسی میگه ..لطفا با دقت نگاه کنید با دقت!فکر کنم خیلی دلش میخاد منم یک دفعه بزنم زیر گریه که اره خودشه این شوهر منه! صد دفعه بهشون گفتم شوهر بیچاره ای من قد بلند بوده !چها شونه !موهای کوتاه با ابروهای پرپشت! اما باز هم هرچه جنازه ی کوتوله ولاغر مردنی تو سرد خونه دارن نشونم میده!امروز بهش گفتم جناب سروان شوهر من مثل شما هیکل بود البته خوشگل تر!!دیدم بهش برخورد !نگفتم دور از جان شما که حسابی بهش بربخوره!!جنازه ی اخری هیچی لباس نداشت بیچاره جناب سروان گفت اینو لختش کردن من فکر کردم پولاشو بردن نگو لباساشو بردن!هی میگه به لباسها هم توجه کنید خانم! گفتم شوهر بیچاره ی من فقط یک دست کت وشلوار داشت سورمه ی رنگ که اونم روزی که از خونه رفت تنش بود!یک خال مشکی روی بازوی چپش داره یک خال دیگه هم داره که! دیگه خجالت کشیدم جای اون هم بگم!!دیگه اگه صد بار  زنگ بزنه نمیرم پزشکی قانونی! همین که رسیدم خونه از اتو شویی محل زنگ زدن که کت وشلوار اقاتون حاضره بیان ببرین!گفتم بدین به یک مستحق بپوشه بجای پولش فاتحه بخونه!یک گل اطلسی داشتم وسط باغچه ی حیاط یکدفعه خشک شد انگار تو فبرستون گلها خشک میشن!!!

دوستی!!

...دیگه چکار کنم؟باور کن من حرف بدی بهش نزدم! خودش نمیاد پیش من!نه اینکه من نخوام !نه اینکه دوستش نداشته باشم!نمیاد دیگه !حتما مخاد وقتی بیاد که من غافلگیر بشم! چه میدونم سوپرایزم کنه بقول امروزی ها!خیلی جاها دنبالش بودم! خیلی وقتا بهش فکر کردم!بخاطر اون دنبال خیلی ها نرفتم !دست رد به سینه ی موقعیت های مختلف زدم!از زمانی که یک خروار مو داشتم تا الان که تقریبا کچل شدم! نمیدونم اون اصلا به من فکر میکنه؟یادش هست از من؟این عشق یکطرفه عشق مزخرفیه !اخه نمیشه تو مدام بفکر یک نفر باشی ولی اون حتی اسم تو رو نیاره!حتی تو خوابت هم نیاد !این کمال بی معرفتیه!دیگه میخام بهش فکر نکنم! حتی اگه بیاد تحویلش نگیرم !حاضر نباشم یک قدم هم همراهیش کنم!اگه بیاد بهش پشت میکنم میگم امدی جانم بقربانت ولی حالا چرا!!بزار از من قهر کنه بزار بدش بیاد !همینجا میگم من دیگه با جناب عزراییل هیچ دوستی ندارم!!!!

دختر کوچک همسایه

...دیگه کار هر روزش شده بود!اینکه راس ساعت درست وقتی که دختر کوچک همسایه با عروسک بغلش بیرون میامد تا سوار سرویس شود!پدر بزرگ با اینکه نمیتوانست حتی قدمی بردارد!خودش را بزحمت کنار پنجره میرساند وخیره میشد به دخترک!همه ی اهل خانه از این اتفاق شرم سار بودند!اما کسی جرعت حرف زدن نداشت!تفاوت سن این دو نفر از زمین تا اسمان بود!بقول مادرم که میگفت.شنیده بودیم عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند.اما این که دیگه عشق نیست !فضاحت است!کم کم خود دخترک با همه ی کوچکیش فهمیده بود وبا تعجب به پنجره ای باز وپدر بزرگ نگاه میکرد!روزهای تعطیل پدر بزرگ از جایش تکان نمیخورد و هیچ رغبتی به رفتن کنار پنجره نداشت!واین موضوع شک ما را بیشتر به یقین تبدیل میکرد!انروز هم طبق معمول و راس ساعت پدر بزرگ خودش را کنار پنجره رساند!همین که دخترک با عروسک بغلش پیدا شد با تندی گفتم پدر بزرگ خوب نیست !اون فقط یک دختر بچه است همین!انوقت چشمهایش مثل اتشفشان به فوارن افتاد!و با صدایی خسته گفت عروسکش !عروسکش انگار خود رعناست!
رعنا مادر بزرگم بود در سالهای دور!!!!!!