سلام. اینجا. عین گورستان شده چرا همه رفتن دوستای خوب من جانی نییت برای نوشتن خواننده هم نییت برای خواندن برای دل خودم نوشتم خود هشت سال قبل!!!ناامیدی هر روز بیستر میشود دلم برای نوشتن تنگ شده برای شما که میامدید و حالا نییتید ...من نفس میکشم پس هستم
دلتنگی
حرفی ندارم برای نوشتن
فقط دلم گرفته بود
میخوام بدونم هنوز کسی هست که اینجا بیاد
اعلام حضور کنید لطفا
اسماعیل!
تا رسیدم دم خونشون ده بیست نفری پشت سرم میدویدند!که بابا کوتاه بیا ! جوونی کرده تو ببخش!با عصبانیت تمام رو به جمعیت برگشتم همه چند قدمی عقب رفتند! داد زدم هر کی بیا جلو خونش پای خودشه !بچه ی بابام نیستم اگه زنده اش بزارم!!!
هرچی داد زدم که بیاد بیرون کسی بیرون نیومد!حالا جمعیت پشت سرم جمع شده بودند! همه منتظر که ببیند من میخوام چکار کنم!دیدم نمیشه که همینطوری برگردم !یکدفعه با لگد به در زدم ورفتم تو حیاط !انگار تو خونه هیچکس نبود!یکدفعه چشمم خورد به خواهر اسماعیل !با یک دامن سفید یک تی شرت قرمز که خیلی هم تنگ بود براش!بدون چادر کنار حوض وایساده!موهاش باز تا روی شونه !تا بحال اینجوری ندیده بودمش!همیشه با چادر بود اخه!دست و پام شل شده بود حسابی !خدایا چکار کنم ؟برگردم بیرون ؟جواب مردم بیرون رو چی بدم!اینجا وایسم ؟با این خوشگله چکار کنم؟یک دفعه از بیرون یکی داد زد اسماعیل اومد!اسماعیل اومد!فرصت نداشتم دیگه !رفتم جلو تو صورتش نگاه کردم عجب بویی داشت!گونه هاش سرخ شده بود مثل انار! دستم و بردم تو موهاش تا پریشون بشه! تا صدای درب اومد ! برگشتم دیدم اسماعیل با یک چاقوی بزرگ جلوم وایساده! نمیدونم چطور بفکرم رسید که داد زدم !بدو اسماعیل دزده رفت روی پشت بوم !تا رسیدم فرار کرد بدو اسماعیل!!باید بگیرمش!!
هیچی دیگه چند ماه بعد اسماعیل خواهر منو گرفت من هم خواهر اسماعیل رو گرفتم!
خواب
....دیشب حاجی اومد بخوابم !اولش رفتم تو یک باغ بزرگ با درختهای بلند از هر میوه ای که بگی اونجا درختش بود. همه رسیده !یک نهر اب وسط باغ !انقدر زلال بود میتونستی عکس خودتو ببینی.همینطور محو باغ شده بودم که دیدم ای دل غافل حاجی نشسته روی یک تخت بزرگ !لباس سفید به چه قشنگی!چند تا سینی جلوش بود از هر میوه ای!خواستم برم پیشش یکدفعه سه چهار تا دختر بودن نمیدونم یا زن !همه خوشگل وقد بلند !چشم وابرو مشکی !بی حجاب! لباسشون مثل تور بود انگار!چون همه جاشون پیدا بود !دور حاجی میچرخن!یکشون نشت روی پای حاجی براش میوه جدا میکرد یکی دیگه تو یک جام کریستال براش شربت بود نمیدونم !زهر ماری بود نمیدونم!میریخت !بقیه هم مدام عشوه میامدن براش!باور کن خون تو سرم خشک شده بود !من که نمیدونستم خوابم که!داد زدم .حاجی مرد نا حسابی من چهل روزه لباس سیاه از تنم در نیاوردم!صورتم شده مثل پیرزنها اصلاح نرفتم !هروز میام قبرستون برات خیرات میکنم !مدام برات فاتحه میخونم !اونوقت نشستی با این زنهای نامحرم لاس میزنی !!فکر میکنی من نمیتونم از ای کار ها بکنم! هنوز کفنت خشک نشده بود چند نفر پیغام وپسغام دادند که حاضرن غلامی منو بکنن!لنگه کفشمو در اوردم که اول حساب حاجی رو برسم بعد اون سلیطه ها!اما هر چی میرفتم جلو بهشون نمیرسیدم!نمیدونم چرا!یک دفعه خیس عرق از خواب پریدم!تازه فهمیدم خواب بوده!میگم اگه تو بهشت برای مردها حوری میارن که بهشون خدمت کنن!برای زنهای مومن که میرن بهشت چکار میکنن!ینی حوری مرد هم دارن؟!!!!!!!!
زیر پل
البته دیشب دو نفر اومدن زیر پل یکی تا رسید شلوارش را پایین کشید !کارش که تمام شد !تازه متوجه ی من شد اومد نزدیکم اول یک لگد بهم زد وقتی فهمید جانی ندارم ساعت وانگشتر با کیف پولم را برداشت ورفت!یکی دیگه ساعتی بعد اومد نشست تکیه داد به دیوار بعد از جیبش فندک و یک زرورق در اورد !شروع کرد به کشیدن تا منو دید اولش یکه خورد یواش اومد کنارم !خیره نگام کرد !دستشو گذاشت روی سینه م برام فاتحه خوند کفش هامو برداشت و رفت!هوا که روشن شد دیگه پیش خودم نموندم!چقدر خیال ادمیزاد با واقعیت فرق میکنه!!
خاله کوکب
خوب خاله جان شنیدم خیلی ناخوش شدی!از شانس تو من چند روزی نبودم !تازه رسیده بودم که مادرت هراسان امد که بیا خاله که دخترم داره میمیره!مادرت نمیدونه چرا اینطوری شدی !فقط گریه میکنه بیچاره! میگفت همین شب جمعه قرار عروسیت باشه !با تقدیر که نمیشه جنگید خاله جان !بزار یکی هم باکره از دنیا بره!اگه میبینی اینجا اومدم نه بخاطره تو !دلم برای مادرت سوخت !چون من نمیتونم کاری برای تو انجام بدم!این رنگ روریی که تو داری تا شب دوام نمیاری!قرار نیست همه پیر بشن بعد بمیرن!جوون مرگی هم لازمه !مجبورم بالای سرت باشم تا جونت در بره!! برای اینکه حوصله ام سر نره گفتم یک کاسه اب بیارن تا یک حنایی به دستام بزنم!راستی نماز خون بودی یا یک راست باید بری جهنم!فکر کنم بری جهنم بیشتر اشنا پیدا کنی تا بهشت!بیچاره ادمهای بهشت چقدر تنها هستند!فکر نکن اونی که دوستش داشتی پشت سر تو میاد پیشت!نه خاله قول میدم به یک سال نرسیده عاشق یکی دیگه میشه!ببین انگشتام رنگ حنا گرفت!حیف که تو دیگه نمیتونی باشی !به جنازه هم که حنا نمیزن!میدونستی هر کی حنا بخوره هر چی تو شکمش باشه بالا میاره؟هر چیزی برای جای خودش خوبه !از خاطر خواهی بگیر تا حنا!مادرت میگفت هیچ دارویی نمیخوری !هر چند فایده ای نداره !خدا رحمتت کنه خاله!میخوای یک انگشت حنا بزنم روی پیشونیت؟
خاله انگشتش را توی کاسه ی حنا کرد انوقت با تمام زورش توی دهان زهرا فشار داد !سرش داد زد دختره ی گیس بریده اگه یک بار دیگه تریاک بخوری که خودتو سقط کنی !وای بحالت!!!!!!
هویت
دوستی!!
دختر کوچک همسایه
رعنا مادر بزرگم بود در سالهای دور!!!!!!