....تو دیگه چرا اومدی بالا؟حالا که اومدی بیا با هم نگاه کنیم شاید این فریدون بی شرف زودتر بیاد!خیر سرش رفته از شهر دکتر بیاره.برای زایمان زن ارباب!تازه داشت خوابم میبرد که ارباب داد بیداد کرد که یالا همه بیدار شید !منو فرستاده این بالا که خبر اومدن فریدون بدم !چهار تا قابله اومدن همه بی عرضه!میگن بچه چرخیده تو شکم مادرش!یکی نیست بگه تخم سگ جا کم بود تو اونجا بچرخی!میومدی بدنیا تا اخر عمرت وقت داشتی بچرخی!!شیخعلی تو یک ساعت چهار بار اومده این بالا اذان گفته!که بچه بدنیا بیاد !بنده خدا عمو قربان هی میره وضو میگیره نماز میخونه!پیرمرد ساده!اخه اگه اینجوری میشد که باید همه ی قابله ها برن مکبر بشن!میبینی ؟عجب دنیای عجیبیه!دیروز مادر زن فریدون مرده بود رفتم قبرستون امروز زن ارباب میخاد بزاد!فریدون همچین سنگ لحد محکم جا میداد بهش گفتم چیه نکنه می ترسی بیاد بیرون از تو قبر !بیا بالا خاک بریز دیگه بریم!یکی میاد یکی میره!اونیکه میره ناراحته اونیکه میاد هم ناراحته !من موندم تو این داستان خلقت! ادمیزاد موجود عجیبیه!وقتی هستی همش از دنیا بد میگی!اما موقع رفتنت که میشه دلت نمیخواد بری!حتی اون نماز خوناش هم میترسند از رفتن!حتما شک دارند که اون دنیا حساب کتابی باشه!اخه من موندم اینهمه ادم بخوان با هم محشور بشن با این همه گناه که کردن چند تا فرشته لازمه براشون !باور کن همین بوته خار که روی این پشت بوم در اومده اعتبارش بیشتر از منه!هی هی روزگار لاکردار!بفرما فریدون هم رسید برو خبر بده این هم از امروز !کسی که فردا رو ندیده!!!

اسماعیل!

..وقتی بهم خبر دادند شده بودم یک گلوله ای اتش!هیجکس نتونست ارومم کنه! اسماعیل ؟ با خواهر من؟ توی محله دنبالش افتاده ؟ بهش نامه داده؟ دیگه خونش را حلال کرده با این کارش!

تا رسیدم دم خونشون ده بیست نفری پشت سرم میدویدند!که بابا کوتاه بیا ! جوونی کرده تو ببخش!با عصبانیت تمام رو به جمعیت برگشتم همه چند قدمی عقب رفتند! داد زدم هر کی بیا جلو خونش پای خودشه !بچه ی بابام نیستم اگه زنده اش بزارم!!!

هرچی داد زدم که بیاد بیرون کسی بیرون نیومد!حالا جمعیت پشت سرم جمع شده بودند! همه منتظر که ببیند من میخوام چکار کنم!دیدم نمیشه که همینطوری برگردم !یکدفعه با لگد به در زدم ورفتم تو حیاط !انگار تو خونه هیچکس نبود!یکدفعه چشمم خورد به خواهر اسماعیل !با یک دامن سفید یک تی شرت قرمز که خیلی هم تنگ بود براش!بدون چادر کنار حوض وایساده!موهاش باز تا روی شونه !تا بحال اینجوری ندیده بودمش!همیشه با چادر بود اخه!دست و پام شل شده بود حسابی !خدایا چکار کنم ؟برگردم بیرون ؟جواب مردم بیرون رو چی بدم!اینجا وایسم ؟با این خوشگله چکار کنم؟یک دفعه از بیرون یکی داد زد اسماعیل اومد!اسماعیل اومد!فرصت نداشتم دیگه !رفتم جلو تو صورتش نگاه کردم عجب بویی داشت!گونه هاش سرخ شده بود مثل انار! دستم و بردم تو موهاش تا پریشون بشه! تا صدای درب اومد ! برگشتم دیدم اسماعیل با یک چاقوی بزرگ جلوم وایساده! نمیدونم چطور بفکرم رسید که داد زدم !بدو اسماعیل دزده  رفت روی پشت بوم !تا رسیدم فرار کرد بدو اسماعیل!!باید بگیرمش!!

هیچی دیگه چند ماه بعد اسماعیل خواهر منو گرفت من هم خواهر اسماعیل رو گرفتم!