اسماعیل!
تا رسیدم دم خونشون ده بیست نفری پشت سرم میدویدند!که بابا کوتاه بیا ! جوونی کرده تو ببخش!با عصبانیت تمام رو به جمعیت برگشتم همه چند قدمی عقب رفتند! داد زدم هر کی بیا جلو خونش پای خودشه !بچه ی بابام نیستم اگه زنده اش بزارم!!!
هرچی داد زدم که بیاد بیرون کسی بیرون نیومد!حالا جمعیت پشت سرم جمع شده بودند! همه منتظر که ببیند من میخوام چکار کنم!دیدم نمیشه که همینطوری برگردم !یکدفعه با لگد به در زدم ورفتم تو حیاط !انگار تو خونه هیچکس نبود!یکدفعه چشمم خورد به خواهر اسماعیل !با یک دامن سفید یک تی شرت قرمز که خیلی هم تنگ بود براش!بدون چادر کنار حوض وایساده!موهاش باز تا روی شونه !تا بحال اینجوری ندیده بودمش!همیشه با چادر بود اخه!دست و پام شل شده بود حسابی !خدایا چکار کنم ؟برگردم بیرون ؟جواب مردم بیرون رو چی بدم!اینجا وایسم ؟با این خوشگله چکار کنم؟یک دفعه از بیرون یکی داد زد اسماعیل اومد!اسماعیل اومد!فرصت نداشتم دیگه !رفتم جلو تو صورتش نگاه کردم عجب بویی داشت!گونه هاش سرخ شده بود مثل انار! دستم و بردم تو موهاش تا پریشون بشه! تا صدای درب اومد ! برگشتم دیدم اسماعیل با یک چاقوی بزرگ جلوم وایساده! نمیدونم چطور بفکرم رسید که داد زدم !بدو اسماعیل دزده رفت روی پشت بوم !تا رسیدم فرار کرد بدو اسماعیل!!باید بگیرمش!!
هیچی دیگه چند ماه بعد اسماعیل خواهر منو گرفت من هم خواهر اسماعیل رو گرفتم!