فتانه جان
سلام فتانه جان
چهل روز از اخرین دیدارمان میگذرد برای من از چهل سال هم بیشتر گذشت!فتانه جان دلم برایت تنگ شده کاش میشد زوتر بتو برسم زودتر ببینمت.باور کن حاضرم تمام انچه را که دارم بدهم تا بتو برسم حتی اگر زندگیم باشد!فتانه جان کسی اینجا مرا درک نمیکند همه وقتی به من نگاه میکنند فقط سرشان را تکان میدهند. اما من با صدای بلند هر روز اسم تو را فریاد میزنم فتانه جان گاهی فکر میکنم هیچ مقیاسی در جهان نباشد که بتواند عشق مرا بتو نشان دهد وهیچ کس جز من سزاوار زندگی با تونیست فتانه جان میدانم تو مرا درک میکنی وبرای همیشه با من خواهی بود !من نمیتوانم یک لحظه بدون تو بودن را تحمل کنم. فتانه جان امروز هم با التماس از قاضی خواستم حکم قصاص من را زوتر صادر کند !اما او هم فقط سرش را تکان میداد!!!!!!!
..نمیخواستم جوابی بدهم چون میدانستم او حرف مرا نخواهد فهمید واحتمال دارد فکر کند من بدنبال ترحم او هستم.خیلی سخت است در مقابل کسی با دستهای زنجیر شده با بدنی کبود از کتک های هر روزه بنشینی وهیچ امیدی به فهم او نداشته باشی! واو که در جهل کامل خود را بشدت صاحب کمال میداند! کامل مردی بود که نه عمامه داشت نه عبا!موهای سرش کمی ریخته بود این را اولی که وارد شدم دیدم چون سرش پایین بود و در حال خواندن پرونده من! چند دقیقه ای سرش پایین بود مثل یک میوه فروش که میخواهد وزن هندوانه را تخمین بزند پرونده مرا وزن میکرد وبحرف امد!او مرا به مواردی متهم میکرد که من بخاطر انها بخودم میبالیدم!موارد اتهامی را یک به یک میخواند وبرای هر کدام مدت زندانش را میگفت !ودر اخر وقتی سکوت من عصبانیش کرده بود با طعنه از من میخواست توبه کنم از ابراز عقیده ام واینکه تخفیف خواهد داد در مجازاتم اگر در جمع توبه کنم!او مرا از همه چیز برای سالها محروم کرد اما من ارمان خودم را نگه داشته بودم برای تحمل سالهای زندان وباز هم جوابی به او ندادم چون یقین پیدا کردم که تصمیم اولم درست بوده او ارزش چواب دادن را نداشت!و من به ارزش خودم می اندیشیدم!!!!