صدا

..وقتی به زمین رسید!ابتدا درد شدیدی در پشت سرش احساس کرد دست وپایش بی حس شده بود!بعد گرمای ولرمی روی پوست صورتش !از بین حواس پنج گانه اش فقط شنوایش هنوز کار میکرد!اطرافش پر بود از صدا!انگار کسی دارد موج یک رادیوی قدیمی را میچرخاند!بعد از هر پارازیت یک صدای جدید میشنید!

الو اقا یک امبولانس بفرستید ایتجا یک نفر....

امبولانس نیمیخاد!تموم کرده بدبخت!

بیا بریم مامان نگاه نکن !بیچاره مادرش!

حتما خیلی کشیده توهم زده!پریده پایین!

خیلی جوونه !

شاید بدهکار بوده!چک برگشتی!مهریه!خدا میدونه!

راحت شد از این زندگی!


دلش سوخت برای خودش چرا که هیج صدایی نگفت شاید عاشق بوده!!!!!!!

گاو....به روایت امروز

نمای داخلی  طویله

مش حسن به ارامی سرش را از اخور بیرون میاورد!اطرافش شلوغ  شده !اما در نگاه اول هیچکس را نمیشناسد!کم کم چهره ها برایش اشنا میشود همه امده اند !مش اسلام .کدخدا.اسماعیل. وبقیه

مش حسن: سلام مش اسلام امدی ؟چرا اینقدر پیر شدی مشدی!از اون روزی که من گفتم گاو مش حسنم مگه چند سال گذشته که شما همه اینقدر پیر شدید؟!

مش اسلام:سلام مشدی!زندگی همینه دیگه!تو گاو شدی پیر نشدی !ما ادم موندیم پیر شدیم!همه چی عوض شده مشدی!روزگار روزگار دیگه ی شده!

کدخدا:چطوری مشدی؟یادمه هر کاری کردیم .هرچی برات قسم خوردیم که تو گاو مش حسن نیستی!خود مش  حسنی باور نکردی!توی ده فقط من موندم این طویله!همه رفتند شهر!برای همین همه رو خبر کردم تا تکلیف این طویله هم روشن بشه!دیگه نمیتونم از تو مراقبت کنم !وقت مردن  منم نزدیک شده!

مش حسن:راستش دیگه خسته شدم از گاو بودن!میخوام دوباره ادم بشم!برم توی ادمها!کمکم میکنی مش اسلام؟ناسلامتی من وتو رفیق بودیم!

مش اسلام:همه خسته شدیم مشدی!ما از ادم بودن تو از گاو بودن!اما خودت قضاوت کن بین روزگار ما رو اگه دیدی خوبه من حرفی ندارم!ما که از روز اول میگفتیم تو مش حسنی نه گاو مش حسن!خدا بسر شاهده تو از همه ی ما خوشبخت تر هستی!خودت را زدی به نفهمی !راحت بودی تو این سالهای سخت!برات تعریف میکنم چی بسر ما گذشت !تصمیم با خودت!

حرفهای مش اسلام که تمام میشود !مش حسن وحشت زده دور طویله میچرخد ومدام نعره میزند...اهای مش حسن کجایی اینها میخوان گاوت را بکشند!بیا گاوت را نجات بده!اهای مش حسن کجایی!!!!!!!