نمای داخلی طویله
مش حسن به ارامی سرش را از اخور بیرون میاورد!اطرافش شلوغ شده !اما در نگاه اول هیچکس را نمیشناسد!کم کم چهره ها برایش اشنا میشود همه امده اند !مش اسلام .کدخدا.اسماعیل. وبقیه
مش حسن: سلام مش اسلام امدی ؟چرا اینقدر پیر شدی مشدی!از اون روزی که من گفتم گاو مش حسنم مگه چند سال گذشته که شما همه اینقدر پیر شدید؟!
مش اسلام:سلام مشدی!زندگی همینه دیگه!تو گاو شدی پیر نشدی !ما ادم موندیم پیر شدیم!همه چی عوض شده مشدی!روزگار روزگار دیگه ی شده!
کدخدا:چطوری مشدی؟یادمه هر کاری کردیم .هرچی برات قسم خوردیم که تو گاو مش حسن نیستی!خود مش حسنی باور نکردی!توی ده فقط من موندم این طویله!همه رفتند شهر!برای همین همه رو خبر کردم تا تکلیف این طویله هم روشن بشه!دیگه نمیتونم از تو مراقبت کنم !وقت مردن منم نزدیک شده!
مش حسن:راستش دیگه خسته شدم از گاو بودن!میخوام دوباره ادم بشم!برم توی ادمها!کمکم میکنی مش اسلام؟ناسلامتی من وتو رفیق بودیم!
مش اسلام:همه خسته شدیم مشدی!ما از ادم بودن تو از گاو بودن!اما خودت قضاوت کن بین روزگار ما رو اگه دیدی خوبه من حرفی ندارم!ما که از روز اول میگفتیم تو مش حسنی نه گاو مش حسن!خدا بسر شاهده تو از همه ی ما خوشبخت تر هستی!خودت را زدی به نفهمی !راحت بودی تو این سالهای سخت!برات تعریف میکنم چی بسر ما گذشت !تصمیم با خودت!
حرفهای مش اسلام که تمام میشود !مش حسن وحشت زده دور طویله میچرخد ومدام نعره میزند...اهای مش حسن کجایی اینها میخوان گاوت را بکشند!بیا گاوت را نجات بده!اهای مش حسن کجایی!!!!!!!