..مادر فقط به گفتن این جمله اکتفا کرد..حاضر شو یک ساعت دیگه باید اونجا باشیم...رفتن به خواستگاری انگار برای مادرم اتفاق خوشایندی بود در عین دلخوری من!بقول پدرم کی جرات داره حرف بزنه!
صحنه ای بعدی مراسم معارفه در خانه ای دختر انهم از زبان مادرم که من چکاره هستم چه کاره خواهم شد !چه دارم!وچه خواهم داشت!این حرفها با سر تکان دادن پدر ومادر دختر ادامه دارد تا برسد به مراسم چای اوردن دوشیزه!
میتوانستم قیافه دختری که مادرم مر ابه خواستگاریش اورده بود را با دیدن قیافه ای پدر وماردش حدس بزنم!
پدرش مرد چاق وشگم گنده ای بود که وقتی میخندید میتوانستی انتهای اتوبان گلویش را ببینی!با ان جدولهای سیاه شده!معلوم بود تازه به خانه رسیده وبا عجله دوش گرفته چون نیمی از ریشش را جا گذاشته بود روی صورتش!
مادرش که گویا دختر عموی پدرش بود همان مشخصات را داشت منتها با چادری سفید و اویزه های زرد رنگی که بشدت سعی در نشان دادنش انهم به مادرم داشت!
دلم میخواست این مراسم زود تمام شود !اخر از این دو موجود مگر قرار است چه گوهری ساخته شود !احتمالا یک فتوکپی تمام عیار از مادرش خواهد بود یا تلفیقی از هر دو که در این صورت فاجعه ای بدتر خواهد بود!
چند دقیقه بعد از صدای گوش خراش مادرش !وسینه صاف کردن پدرش !وارد شد با سینی چایی در دست!
انوقت من با دیدن این صحنه دلم میخواست مشت محکمی بر دهان خودم بزنم !که نتوانستم جلوی لکنت زبانم را
در تشکر کردن از او بگیرم وچقدر از قیافه مردانه ای پدرش وشخصیت خوب ماردرش به وجد امده بودم!من که انتخاب خودم را کرده بودم!خدا خدا میکردم انها هم نظر مساعدی داشته باشند!!!