اقا بهرام

..بابام بهش میگفت بهرام شیره ای!مادرم بهش میگفت اقا بهرام!من بهش میگفتم اقا بهرام شیره ای!همسایه که نه!خونشون یک کوچه بالاتر بود .هر وقت منو تو کوچه میدید یک شکلات بهم میداد یک ماچ ازم میگرفت بهم میگفت خانم طلا!همیشه بوی قلیان میداد!سیبلاش زرد بود اما موهاش سفید!وقتایی که بابام خونه نبود مادرم یک ظرف غذا میگذاشت رو دیوار کوچه میگفت گنجشک ها گرسنه نمونن!گنجشک های کوچه ای ما همه چی میخوردند حتی ابگوشت!روزی که اقا بهرام مرد !مادرم دوتا از النگو هاشو گم کرد!همون شب تا صبح از غصه ای النگو هاش گریه میکرد وقران میخوند !میگفت شاید پیدا بشه!مادرم یک عکس قدیمی داره که نصفش نیست!اما تو نصفه ای خودش داره میخنده!خنده ای که هیچوقت ندیدم!!!!

خاله لیلا

..خاله لیلا همانطور که داشت بقچه اش را می بست!با معصومه بلند بلند حرف میزد انگار میخواست همه ای اهل خانه هم بفهمند!

بیدار شو دختر !این بچه مادر میخواد از حالا!باید شیرش بدی!من باید برم خیلی کار دارم!تو هم بسلامتی فارغ شدی اونم پسر !دیگه از دست نیش کنایه ای ایل تبار شوهرت راحت شدی!دیدی بچه ای سومیت زنده بدنیا اومد!اون دوتا هم خواست خدا بوده !من خونه ای سلیمان بودم که شوهرت اومد دنبالم.زن سلیمان هم فارغ شد اما بیچاره بچه اش مرده بدنیا اومد!وقتی به سلیمان گفتم عین خیالش هم نبود !بچه میخواد چکار !هشت تا داره!بگی نگی خوشحال شد!نون خور اضافه خرج داره اخه!نگذاشتم زنش بچه ای مرده رو ببینه!گفتم شگون نداره خودم خاکش میکنم!از سلیمان هم پولی نگرفتم اونم راضی شد!خوب روزگار اینجوری دیگه!خدا همه رو بیامرزه !اما منو اول ببخشه بعد بیامرزه!!!!

مظلوم

تمام شب را نخوابیده بود!از خونه بیرون زد.بازارچه شلوغ نبود. به هر ویترینی میرسید با دقت نگاه میکرد!اما نظرش نمیگرفت!یا خیلی باریک بودند یا خیلی پهن!بعضی ها هم بدرد میوه پوست کردن میخوردند اما او برای کار دیگر میخواست!پیرمردی با جعبه ای کوچک کنار پنجره ای امام زاده!نشست ونگاه کرد!چشمانش برقی زد!معلوم بود از ان قدیمی هاست!نظرش گرفت !....این دسته سفیده رو بده!..قیمتش بیشر از بقیه بود !چه اهمیتی داشت؟ حالا او صاحبش بود از پیرمرد دور میشد وبا خودش حرف میزد!! باید چند ضربه بزنم؟کجاش بزنم خوبه؟وقتی بیفته روی زمین باید فرار کنم !بعدش پرتش کنم بالای بوم یا توی چاه؟تا کس دیگه ای پیداش نکنه!اسمش میشه الت قتاله!اگه پیداش کنند!نمیشه که با خودم ببرمش!هم اثر انگشت روش میمونه هم خون!فکر نکنم وقت داشته باشم تمیزش کنم!نه این بدرد نمیخوره!اسلحه باشه بهتره!از دور میزنم !نه میبینمش که منصرف بشم!نه اون منو میبینه که منصرفم کنه!اما صداش زیاده تازه اگه تیر اول خطا بره چی؟یا مجروع بشه؟دستگیرم میکنند اونوقت اون مظلوم میشه من ظالم!نه نمیشه نه من سربازی رفتم که تیر انداختن بلد باشم نه تو این بازار کسی اسلحه میفروشه!مرگ موش چی؟نه بابا نمیشه!برای خودم خوبه اما برای اون نمیشه!منکه اشپزی بلد نیستم توی نیمرو که نمیشه مرگ موش ریخت!باید چند تا نون بخرم الان بیدار میشه!اگه بپرسه کجا رفتی ؟کی گفته نون بخری چی؟باز باهام قهر میکنه! باید منت کشی کنم! اینو چکار کنم؟میندازم بالای بوم بعد میگم پیداش کردم!خدا کنه فقط بیدار نشده باشه!همین مظلوم باشم بهتره!!!!!

مراسم

..مادر فقط به گفتن این جمله اکتفا کرد..حاضر شو یک ساعت دیگه باید اونجا باشیم...رفتن به خواستگاری انگار برای مادرم اتفاق خوشایندی بود در عین دلخوری من!بقول پدرم کی جرات داره حرف بزنه!

صحنه ای بعدی مراسم معارفه در خانه ای دختر انهم از زبان مادرم که من چکاره هستم چه کاره خواهم شد !چه دارم!وچه خواهم داشت!این حرفها با سر تکان دادن پدر ومادر دختر ادامه دارد تا برسد به مراسم چای اوردن دوشیزه!
میتوانستم قیافه دختری که مادرم مر ابه خواستگاریش اورده بود را با دیدن قیافه ای پدر وماردش حدس بزنم!
پدرش مرد چاق وشگم گنده ای بود که وقتی میخندید میتوانستی انتهای اتوبان گلویش را ببینی!با ان جدولهای سیاه شده!معلوم بود تازه به خانه رسیده وبا عجله دوش گرفته چون نیمی از ریشش را جا گذاشته بود روی صورتش!
مادرش که گویا دختر عموی پدرش بود همان مشخصات را داشت منتها با چادری سفید و اویزه های زرد رنگی که بشدت سعی در نشان دادنش انهم به مادرم داشت!
دلم میخواست این مراسم زود تمام شود !اخر از این دو موجود مگر قرار است چه گوهری ساخته شود !احتمالا یک فتوکپی تمام عیار از مادرش خواهد بود یا تلفیقی از هر دو که در این صورت فاجعه ای بدتر خواهد بود!

چند دقیقه بعد از صدای گوش خراش مادرش !وسینه صاف کردن پدرش !وارد شد با سینی چایی در دست!

انوقت من با دیدن این صحنه دلم میخواست مشت محکمی بر دهان خودم بزنم !که نتوانستم جلوی لکنت زبانم را
در تشکر کردن از او بگیرم وچقدر از قیافه مردانه ای پدرش وشخصیت خوب ماردرش به وجد امده بودم!من که انتخاب خودم را کرده بودم!خدا خدا میکردم انها هم نظر مساعدی داشته باشند!!!