سلیمان
توی چهار دیواری مرده شور خانه پنج نفر جمع شده بودند اما فقط سلیمان روی تخت دراز کشیده بود! کدخدا به سلیمان نزدیک شد با صدای بلند شروع به صحبت کردن کرد. ..............مرتیکه قرمساق اخرش هم پول منو نداد تا به درک واصل شد!من که حاضر نیستم کمک کنم بشوریمش!هر چهار نفر ما از این مرد نامرد زخم خوردیم!پول منو خورد!به زن قاسم نظر داشت!زمین اسماعیل رو بالا کشید گفت بابات فروخته به من!حرفهای شخ حسن رو هم تحویل نمیگرفت که نماز خون بشه !ادم بشه!تو زنده بودن که نمیتونستیم حریفش بشیم!لااقل تو مردنش جبران کنیم!اما چه فایده میشه شلاق زد به جنازه؟میشه چوب بلند فرو کرد تو جونش!میشه اما فایده نداره!حالیش نمیشه !دردش نمیاد!موندم تو عدالت خدا!حالا که پیداش کردیم .حالا که جنازه شده بازهم حریفش نمیشیم!باید بهش خدمت کنیم!همه اون بیرون منتظر وایسادن تا قبرستون بیان برای خاک کردن این ملعون!من که واگذارش کردم به خدا!به اون دنیا!مگه نه اینکه روز جوابی هست روز کتابی هست!پل صراط که میگن از یک مو باریکتره!شاید هم همش یک دلخوشی باشه!کسی چه میدونه!ندیدم کسی برگرده خبر بده!شاید بهتره مثل سلیمان زندگی میکردیم اون بهتر زندگی کرد تا ما چهار نفر!!!!!