خواب
....دیشب حاجی اومد بخوابم !اولش رفتم تو یک باغ بزرگ با درختهای بلند از هر میوه ای که بگی اونجا درختش بود. همه رسیده !یک نهر اب وسط باغ !انقدر زلال بود میتونستی عکس خودتو ببینی.همینطور محو باغ شده بودم که دیدم ای دل غافل حاجی نشسته روی یک تخت بزرگ !لباس سفید به چه قشنگی!چند تا سینی جلوش بود از هر میوه ای!خواستم برم پیشش یکدفعه سه چهار تا دختر بودن نمیدونم یا زن !همه خوشگل وقد بلند !چشم وابرو مشکی !بی حجاب! لباسشون مثل تور بود انگار!چون همه جاشون پیدا بود !دور حاجی میچرخن!یکشون نشت روی پای حاجی براش میوه جدا میکرد یکی دیگه تو یک جام کریستال براش شربت بود نمیدونم !زهر ماری بود نمیدونم!میریخت !بقیه هم مدام عشوه میامدن براش!باور کن خون تو سرم خشک شده بود !من که نمیدونستم خوابم که!داد زدم .حاجی مرد نا حسابی من چهل روزه لباس سیاه از تنم در نیاوردم!صورتم شده مثل پیرزنها اصلاح نرفتم !هروز میام قبرستون برات خیرات میکنم !مدام برات فاتحه میخونم !اونوقت نشستی با این زنهای نامحرم لاس میزنی !!فکر میکنی من نمیتونم از ای کار ها بکنم! هنوز کفنت خشک نشده بود چند نفر پیغام وپسغام دادند که حاضرن غلامی منو بکنن!لنگه کفشمو در اوردم که اول حساب حاجی رو برسم بعد اون سلیطه ها!اما هر چی میرفتم جلو بهشون نمیرسیدم!نمیدونم چرا!یک دفعه خیس عرق از خواب پریدم!تازه فهمیدم خواب بوده!میگم اگه تو بهشت برای مردها حوری میارن که بهشون خدمت کنن!برای زنهای مومن که میرن بهشت چکار میکنن!ینی حوری مرد هم دارن؟!!!!!!!!