پنجره

...با صدای زنگ ساعت خودش را از تختخواب ازاد کرد!!اهسته پرده را کنار زد وازپنجره به امتداد کوچه نگریست.شروع کرد با خودش حرف زدن اما اهسته انگار نمیخواهد کسی را بیدار کند!........هنوز نیامده. یادمه با صدای موتور ماشینش  بیدار میشدم وقتی می رسید!چه شبها که تا صبح بیدار میموندم تا اون بیاد بعد با هم بخوابیم!مثل پروانه دورش میچرخیدم تا نفهمه بخاطر اون نخوابیدم !چقدر گفتم ؟شبها خونه باش تنهام نزار اما مدام بهانه ای حقوق !شبها اون سر کار بود روزها من!شبها من تنها بودم روزها اون!التماسش کردم بیا یک سال بریم مسافرت .بهانه اورد کارخونه روی سبیل من میچرخه نمیتونم!چقدر گفتم من مردهایی که ریش میزارن با سبیل های کلفت بدم میاد!بخاطر من ریشاتو بزن اونها رو هم کوتاه کن اگه نمیزنی!بهانه اورد .ابهت مرد به سبیلشه !وقتی بهم نزدیک میشد که خودش میخواست !وقتی ازمن دور میشد که من نمیخواستم!خیلی دلم میخواست پیشم باشه !..............صدایی از پشت سر خیالش را برهم زد! تند اشکهایش را پاک کرد وبا چهره ای خندان وچشمانی مشتاق گفت.....بیدارت کردم ؟ببخش عزیزم!اما باید دیگه بری!کم کم وقتشه که بیاد خونه!!!

صلوات(قسمت دوم)

..صدای رگبار باران روی سقف مینی بوس .همه ترسیده بودند!ختم کلام با راننده بود ....از اینجا به بعدش باید پیاده برید ....اقا سید دیگه نه تسبیح میچرخاند نه صدایی داشت!در بین جمع احمد فقط خوشحال شده بود!وقتی فهمید سید ودخترش به روستای انها میخواهند بروند.در راه احمد تمام اجدادش را از گور دراورد!تا بتواند اشنایی را به سید معرفی کند !..قطرات بارن شلاقی بود برای سید اما احمد ودختر ضیافت عاشقانه ای براه اندخته بودند با لبهایش اسمش را گفت! گلنار  !سید که از این شرایط راضی نبود اخمهایش درهم رفت وبه دخترش تشر زد !که از پشت سرش بیاید !وبه احمد فهماند جلوتر برود!هنوز به کمرکش تپه نرسیده بودند که ناله های گلنار احمد را برگرداند!اقا سید درمانده شده بود نه توان داشت دخترش را بدوش بکشد!نه غیرتش اجازه میداد احمد گلنار راکول کند!

احساس لذتی عجیب وشوق دیوانه واری تمام وجودش را گرفته بود!گرمی نفس های دختر را روی گردنش احساس میکرد!لحظه ای زانوانش لرزید!انگار کسی دارد روی دلش سمباده میکشد!هر طور بود خودش را جمع جور کرد رو به سید گفت .بجای صلوات صیغه ای محرمیت بخوان!رفتی ده به مادرم بگو احمد داماد شد برگشت شهر!فشار دستهای دختر بیشتر شده بود!احمد رو به باران حرکت کرد!

..................................

خوب یا بد نمیدانم!ببخشید

صلوات

...توی یک جاده ی خاکی ویک مینی بوس پر از صدای صلوات!خودش را روی صندلی جابجا کرد . در بین مسافران مینی بوس انگار او فقط اذیت میشدهر پنج دقیقه پنج بار صلوات بفرستد!نه مبتوانست پیاده برود. نه امکان برگشتن داشت!خواست حواسش را پرت کند رفت توی کوک حرکات راننده!کامل مردی بود چهل وچند ساله سیگاری بر لب !پشیمان شد! مرد راننده سوژه خوبی نبود!باز صدای صلوات در اتاقک مینی بوس پیچید!با خودش نالید.. اگر دیدنی بود میشد چشمها رابست !..تصمیم گرفت خودی نشان بدهد و مخالفتی کند!مسبب این مصیبت !پیرمردی  بود در صندلی پشت سر .در فرصت کوتاه بین دو صلوات با عصبانیت از روی صندلی بلند شد!تا بطرف پیرمرد یورش ببرد!پیرمرد شال سبزی درو گردنش انداخته بود وتسبح دانه درشتی هم در دست داشت!کنارش دختر جوانی نشسته بود با چشمانی به درشتی تسبیح پدرش! دختر تا او را دید خندید!ونگاه ملوسی کرد!در ان لحضه چشمهایش میدید اما گوشهایش نمی شنید!لحظه ای مکث کرد وبعد با صدایی بلند تر از صدای پیرمرد فریاد زد ..........بسلامتی اقا سید یک صلوات بلند بفرستید!!!!!!!!!