خورشید خانم
خورشید خانم به محض رسیدن گل سرش را باز می کرد تا گیسوان طلایش همه جا
رو نورانی کنه!بعد بقول خودش میرفت سر حساب کتاب!موجودیش را چک میکرد!کوه
ها. دریاها.درختان.حیوانها.اخر میرسید به ادمها!لیست رفتگان شب گذشته ولیست
امدگان شب گذشته!اسامی رفتگان همیشه کامل بود !اما امده ها اسم ثبت شده ای
نداشتن!امده ها هنوز خورشید خانم را نمی شناختن اما رفته ها عمری با
خورشید خانم زندگی کرده بودند!دلش میخواست برای یکبار هم که شده تعداد امده
ها بیشتر از رفته ها باشه!با خودش زمزمه کرد دیگه بسه!چقدر هی بیام هی
برم!این ادمها مثل قدیما نیستند!دیگه کسی کسی رو دوست نداره!دیگه کسی عاشق
نمیشه!یک وقتی شیرین وفرهاد بود!لیلی ومجنون بود!وامق و عذرا بود!ادمها
دلاشون برای هم تنگ میشد!زورکی با هم زندگی نمیکردند!............
خورشید خانم با دلی گرفته چادر سیاهش را سرش کرد رفت تا به امید فردا که شاید..............!
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 21:35 توسط حسین
|