النگو
..وقتی دخترم بدنیا اومد مادرش مرد!کسی رو نداشتم بچه رو نگهداره .دو ماهی پیش خواهرم بود یک روز شوهرش اومد بچه انداخت جلوم !بعد اینهمه سال هنوز خواهرم از من خجالت میکشه!مونده بودم نمیتونستم نگهش دارم .میگفتن بد قدمه چه میدونم سر خوره .سپردمش به ننه سکینه قرار شد خرجشو بدم اما یک روز دیدم رنگ بچه زرد شده اخه ننه سکینه مدام سرفه میکرد اونم سرفه های خونی!ترسیده بودم خیلیها توی ده از وبا میمردند.اوردمش شهر توی همین کوچه های اطراف حرم. کنار در یک حسینه با خودم گفتم اینا روضه میرن .خدا ترسن. حتمابرای رضای خدا هم که شده بزرگش میکنن!النگوی مادرشو توی قنداقش گذاشته بودم .از دور مواظبش بودم یه زن چادری روی بچه خم شد النگو رو برداشت بچه رو برنداشت!تا داد زدم زنه فرار کرد دویدم دنبالش النگو رو گرفتم چند تا هم زدم توی سرش وقتی برگشتم بچه نبود!پشیمون شده بودم هر چی گشتم دیگه پیداش نکردم!الان باید سی سالی باشه!که ندیدمش همه جا رو رفتم گشتم تا رسیدم اینجا.. بعد شما دیگه با کسی حرف نمیزنم این النگو باشه مال شما!بزرگ شدنتو ندیدم اما مادرتو خوب میشناسم!!!!!!!