عروسی
...زیر پایش کوچه غرق در چراغانی بود!از بالا ادمها چقدر حقیر بودند!از همه کسانی که پایکوبی میکردند متنفر بود حتی داماد الا عروس! مدام به این فکر میکرد یک جوری این عروسی بهم بریزد!خدا کند سیل بیاید!اما نه زلزله بهتر بود!انوقت داماد خانه ای نداشت تا با عروس شب را صبح کند!!اولین بار بود که با اهنگهای شاد گریه اش گرفته بود!ماشین عروس وارد کوچه شد !با اینکه ازارش میداد دیدن این صحنه ها میخواست بداند این داماد چه دارد که بقول پدر عروس در شان خانواده انها ست!داماد پیاده شد تا درب را برای عروس باز کند.دلش میخواست میتوانست مثل قهرمان فیلمهای هندی با موتورش برود میان جمعیت چند نفر را ناک اوت کند!داماد را بزند!بعد سخنرانی در مورد عشق ومعرفت که این عروس عشق من است و...... نوبت رقص داماد شده بود !از لب بام عقب رفت وشروع به رقصیدن کرد!با عروس ارزوهایش!لحظه ای بعد میان زمین واسمان بود !داشت میرفت عروسی را بهم بریزد!!!