عروسی

...زیر پایش کوچه غرق در چراغانی بود!از بالا ادمها چقدر حقیر بودند!از همه کسانی که پایکوبی میکردند متنفر بود حتی داماد الا عروس! مدام به  این فکر میکرد یک جوری این عروسی بهم بریزد!خدا کند سیل بیاید!اما نه زلزله بهتر بود!انوقت داماد خانه ای نداشت تا با عروس شب را صبح کند!!اولین بار بود که با اهنگهای شاد گریه اش گرفته بود!ماشین عروس وارد کوچه شد !با اینکه ازارش میداد دیدن این صحنه ها میخواست بداند این داماد چه دارد که بقول پدر عروس در شان خانواده انها ست!داماد پیاده شد تا درب را برای عروس باز کند.دلش میخواست میتوانست مثل قهرمان فیلمهای هندی با موتورش برود میان جمعیت چند نفر را ناک اوت کند!داماد را بزند!بعد سخنرانی در مورد عشق ومعرفت که این عروس عشق من است و...... نوبت رقص داماد شده بود !از لب بام عقب رفت وشروع به رقصیدن کرد!با عروس ارزوهایش!لحظه ای بعد میان زمین واسمان بود !داشت میرفت عروسی را بهم بریزد!!!

تفاوت

....یکدفعه خودشو انداخت توی حیاط!خیلی ترسیدم.اولش نشناختم اما خودش بود با قیافه و تیپی متفاوت!شده بود مثل هنرپیشه های فیلمفارسی قدیمی!بس که خورده بود نمیتونست روی پاهاش وایسه! ترسیده بودم اما میخندیدم!تلو تلو میخورد !روی لبه ای حوض نشست سرش مدام پایین بود اما میشد قرمزی چشماشو حدس زد!شروع کرد به حرف زدن که بخاطره دل من اینکارو کرده که چقدر منو دوست داره و همیشه عاشق من بوده اما نمیتونسته ابراز کنه وبرای اولین باره که مستی رو تجربه میکنه!میگفت حاضره هرجور که من بخوام بشه با هر عقیده ای!بشرطی که من هم بخوامش ودوستش داشته باشم!اون همه ای اعتقاداتشو بخاطر من کنار گذاشته بود!کنارش نشستم صورتشو با اب حوض شستم !خواستنی شده بود برام عجیب!دیگه گریه نمیکرد !میخندید!بعد بلند شد. لباسشو عوض کرد! وقتی نگرانی منو دید با خنده گفت نترس کسی تا بحال شیخ مست ندیده!!!!!!

خاتون

..خاتون ذغال سرخ شده ای را از داخل منقل برداشت .جلوی صورتش گرفت گونه هایش سرخ شد!انوقت وافور را به دهان رستم نزدیک کرد!وبا دقت زیاد همانطور که ذغال را به حقه نزدیک میکرد با لحنی ملایم شروع به حرف زدن کرد.........

بکش عزیز!دودشو خوب حبس کن تا بشینه به تنت!بلکه دردت کمتر بشه!غصه ای هیچی را هم نخور !از دولتی سرت همه چی تو خونه داریم.برای یک هفته هم تریاک خریدم راحت باش. بکش!باید زود خوب بشی .دوباره همون رستم بشی که همه ای دختر های ابادی عاشقش بودند!که تا سرش رو خم نمیکرد از هیچ چهارچوبی رد نمیشد!همون رستمی بشی که نمیگذاشت تا صبح بخوابم!میدونی امروز حیدر اومده بود اینجا!یادت هست؟یکبار بخاطر من کتکش زدی!میگفت شنیدم اقا رستم ناخوش شده اومدم اگه کمکی خواستین .......بهش به طعنه گفتم !شما سلامت باشید !نه !اقا رستم انقدر داره که تا هفت پشتش بخورند وبریزند!دلم میخواد خوب که شدی یکبار دیگه کتکش بزنی!خوب دیگه این حب اخرت بود!من باید برم خونه ای خواهرم روضه!تا غروب میام !تهمینه تو حیاط داره درس میخوانه میگم بیاد پیشت.......... 

خاتون از اطاق خارج شد بطرف تهمینه رفت وبا صدایی ارام گفت

تسبیح ها که تموم شد ببر خونه ای صاحبش زیر چادرت بگیر تا کسی نبینه!هر کی حال باباتو پرسید یکوقت نگی دکترا جوابش کردند!فقط بگو الحمدا.....دشمن شاد نشیم! من میرم خونه ای حاجی فردا مهمون داره باید همه ای خونش رو تمیز کنم اگه شد از اونجا برات غذا میارم!!!!

درد مشترک

..نمیدونم چرا هر وقت میرفتم سرخاک سیاوش اونم اونجا بود!کت وشلوار مرتب وخوش تیپ!کنار سنگ قبر زن جوانی می نشست!چند بار هم صدای گریه هایش را شنیدم!بعد از سیاوش دیگه هیچ مردی رو دوست نداشتم!اما رفتار این مرد کنجکاوم کرده بود!یک حالتی داشت! یکدفعه برای تعارف خرما نزدیکش شدم !همینطور داشت با زن مرحومش واگویه میکرد!دلم برایش میسوخت!احساس میکردم درد مشترک داریم منو این مرد اخه هر دو تنها شده بودیم!هر دفعه با یک مدل لباس میومد اما هیچ وقت ماشین نداشت!یک با برگشتنی تعارف کردم اونم سوار ماشین من شد!خیلی خجالتی بود انگار! زیاد از زنش حرف نمیزد!میگفت تو یک شرکت دولتی کار میکنه !با حقوق بالا!خلاصه کم کم با هم دوست شدیم!تا یک روز پیشنهاد ازدواج داد!با خودم گفتم مرد خوبیه که هنوز زنشو از یاد نبرده!قبول کردم .روزی که رفتیم توی محضر برای عقد فهمیدم تو زندگیش نه سر کار رفته نه زنی داشته!!!!!

اقا بزرگ

وقتی اقا بزرگ از پدرم تعریف میکرد صدایش مثل دستهایش می لرزید!اقا بزرگ میگفت که پدرم مرد خوبی بوده !مرد عمل .مرد زندگی.مرد شعور بوده نه شعار!واینکه مرا خیلی دوست داشته!اقا بزرگ میگفت نباید کینه ای باشم! کینه دلم را سیاه میکند!وقتی اقا بزرگ از پدرم تعریف میکرد مادرم سرش را پایین میانداخت وبقول خودش گلهای قالی را اب میداد تا خشکیده نشوند!من حرفهای اقا بزرگ را باور داشتم! اما حرف بچه های کوچه که میگفتند پدرت در خیابان دستگیر شده!حسابی کتک خورده وبعد دریک صبح سرد زمستانی از طناب اویزان شده وکسی نمیداند کجا خاکش کردندرا هیچوقت باور نداشتم!!!!!!