اغوش

....امبولانس اژیر کشان از همه ای رنگهای چراغها رد میشد!صدای چرخهای برانکارد و در  اخر نگاه مایوس دکتر!چقدر زود گذشت!مثل یک چشم بهم زدن!

 فکر کرد دلیلی ندارد که بمانم این کار هم تمام شد مثل انهای دیگر!خواست همان مسیر را برگردد!خطهای رنگی در کف راهرو نظرش را جلب کرد..ازمایشگاه..ای سی یو..بخش اطفال..هنوز تا همه خبر شوند ودنبالش بگردند چند دقیقه ای وقت داشت چرخی بزند!هیچکس کاری با او نداشت وبرای اولین با ربود که ازادانه میتوانست به همه جا سر بکشد!مرد جوانی که پریشانی از نگاهش معلوم بود مدام در راهرو قدم میزد. کنجکاو در مسیر نگاه مرد حرکت کرد تختی سفید اما خون الود! یکی داد زد نفس عمیق بکش!نفس عمیق بکش!نزدیکتر که شد فهمید دوباره بخودش رسیده !دستی محکم وادارش کرد گریه کند بعد در اغوشی گرم ارام گرفت!!!!!

دل نوشته

..میدونی باید این اتفاق یک روز می افتاد!البته این خواسته کسی نبود اما اجتناب ناپذیر بود!مشکل ایتجاست که ما به خودمون تعلق نداریم!رشته هایی که نمیشه پاره اش کرد چون بجاهای وصل میشه که برای هر دو عزیزه!همیشه همین بوده !مدت کمی میتونی فارغ از هر مشکلی از این رفاقت لذت ببری!ووقتی میفهمی که به ادامه ای این رفاقت نیازمندی در عین ناچاری مجبور به قطع رفاقت هستی!دوست داشتن چیزی نیست که از یاد کسی بره وشاید دوست داشته شدن! هیچوقت تصور بدی نسبت به اون نداری وهمیشه دلت میخواد حتی اگه با تو نیست خوشحال باشه.چون اون باعث شده لحضاتی هر چند کوتاه سرشار از شادمانی باشی وخوشحال که کسی در فکرش داره به تو فکر میکنه!......روزگار وامروز وفردا میان ومیرن !این اجساس تنهایی هم قشنگه .قشنگ به تعبیر سهراب!اولین باره که دوست نداری از کسی که ترکت میکنه یا ترکش میکنی!متنفر باشی !صادقانه براش ارزوی بهروزی میکنی وچقدر دلت میخواد اون هم برای تو همین ارزو رو داشته باشه هر چند دست نیافتنی!...............یادت هیچوقت از یادم نمیره........ابنو یادت نره...........!

کوچه

..سر کوچه  امبولانس سفیدی از جلویش رد شد!با خودش گفت حتما پیر زن همسایه دو باره حالش بهم خورده.مسخره کرده نه میمیره نه میمونه!چه صبری داره این عزراییل با ناز و ادای این پیر زن! اما امبولانس نبود !ماشین نعش کش بود اینرا وقتی نزدیکتر شد فهمید!کوچه شلوغ بود همسایه ها انگار همه از مرگ پیر زن ناراحت بودند!خواست خود شیرینی کند وبگوید چه عجب  رضایت داد که بمیره!حرفش را خورد!راننده نعش کش مرد جوانی بود در حال ادامس خوردن!نه ناراحت بود نه خوشحال!چهره ای خنثی داشت انگار!حوصله ای اینهمه شلوغی را نداشت. خواست برگردد اما کسی او را صدا زد با صدایی بلند!برگشت! مادرش بود!تعجب کرد !دیگر نمیشد خودش را مخفی کند با خودش گفت تا سر کوچه با تابوت میروم بعد برمیگردم!تا بوت روی دستها شناور بود !هیچکس از سر کوچه برنگشت مجبور شد تا قبرستان با تابوت برود !اخر نمیشد که تنهایی برگردد.خیلی زود رسیدن. انگار ان روز تنها پیرزن همسایه مرده بود!دلش میخواست زود تمام شود !نزدیک قبر نشد! یکدفعه احساس کرد کسی شانه اش را تکان میدهد وکلماتی به زبانی که او نمیشناسد میگوید!همه از قبر هفت قدم فاصله گرفتند!اما او نمیتوانست همین هفت قدم را برگردد انموقع فهمید چرا نمیتوانسته از سر کوچه برگردد!!!!!!

پری بانو

اومدی؟چه عجب!راه گم کردید پری بانو!میدونی چقدر منتظر این لحظه بودم ؟.چقدر روزوشب چشمم به این در بود ؟با اینکه دیر اومدی اما خیلی خوش اومدی!دیگه طاقت نداشتم دوریت را تحمل کنم !دلتنگی تنها اتفاق این روزای من بود!تو تنها کسی هستی که صادقانه عاشقت هستم .عشقی در حد پرستش!با تو بودن اوج خوبیهاست اینو میدونستی؟خیلی دلم میخواست پیشم باشی!پیشت باشم!اعتراف میکنم از خیلی قبل عاشقت بودم اما نمیشد اینو بهت بگم!این فرصت رو تو از من میگرفتی!شاکی میشدم وقتی تو رو با کس دیگه ای میدیدم وهر وقت ترکشون میکردی به خودم امیدوار میشدم!میدونستم یک روز میای پری بانو!جز یاد تو هیچکس مهمون خونه ای دلم نشد!چون دلم با تو بود برای تمام لحظات با تو بودن برنامه دارم اما باید قول بدی که هیچ وقت تنهام نمیزاری!کج سلیقه اند اونهایی که تو رو عزراییل خطاب میکنند پری بانو!!!!!!!!!

کلاغ ها

زمین لباس سفیدی پوشیده بود.قطره های اب دلشان نمیخواست به زمین برسند نامشان را قندیل گذاشته بودند!گنجشگ ها در هم میلولیدند از سرما روی درخت. کلاغ ها به زمین نمیامدند مبادا لباس زمین لکه دار شود!انگار همه تصمیم داشتند یک امروز زمین از سفیدی لباسش لذت ببرد!.ناگهان صدایی دل همه را لرزاند!....جوخه اماده ای اتش!گوش بفرمان من! ویکباره خون قرمز از لباسی سبز بر سفیدی زمین چیره شد!قندیل ها گریستند. گنجشگ ها رفتند. کلاغ ها به زمین امدندکه بجای مادران سیاه پوش  دور سبز ها بچرخند وسوگواری کنند انبوه کلاغها انقدر نبود که برای هر سبز قرمز شده ای گریه کنند!!!!!