میرزا

..ارباب مثل کفتاری که هنوز از خوردن شکارش سیر نشده باشدمدام خیز برمیداشت تا دوباره میرزا را کتک بزند!میرزا با صورتی خون الود سرش را پایین انداخته بود وصدایش در نمیامد!هر چه ریش سفیدها وساطت میکردن ارباب ارام نمیشد!میرزا بزحمت خودش را جمع وجور کرد ...........حق داری ارباب جان !بزن تا بمیرم!اگه تا فردا هم منو بزنی نامردم حرفی بزنم!اما چکار کنم ؟به سبیل مبارکت قسم ده روز تو طویله حبسش کردم!خوراکش اشک چشمش بود! کتکش زدم! چاخانش کردم! التماسش کردم!           قبول نمیکنه! به موت قسم شده جنازه !میخواستم جنازه اش را بیارم پابوست!میگه ارباب ادم خوبیه!سگش شرف داره به بقیه اما من شوهر نمیخوام!عروس نمیشم !چکار کنم ارباب جان شما ولی نعمت مایی!هرچی شما بگی!!!

میرزا وقتی بخانه رسید اولین کسی که او را بغل کرد دخترش بود که گریه میکرد! اما میرزا لبخند میزد!!

محبوبه

..نیمه ی شب !پای دیواری بلند وحسرت دیدن انطرف دیوار!تصمیمش را گرفته بود حالا که پدر محبوبه نمیگذاشت او را ببیند به بهانه های مختلف او باید محبوبه را میدید !از درخت اقاقیا کمک گرفت برای بالا رفتن یکدفعه پایش لغزید وروی زمین ولو شد!درد شدیدی  داشت ولی جرعت داد زدن نداشت!دوباره امتحان کرد! حالا روی لبه ی دیوار نشسته بود. حس ان کوهنوردی را داشت که قله ای را فتح کرده باشد!حیاط خانه زیر پایش بود !یک لحظه پشیمان شد خواست برگردد !محبوبه کنار پنجره برایش دست تکان داد!دیگر نمیشد برگشت!مسیر رسیدن به اطاق محبوبه را چک کرد !باید از کنار تخت پدر محبوبه رد میشد !از روی لبه ی حوض بالای سر برادرش!ترس کسی را داشت که میخواهد از میدان مین رد شود!نگاهش را به محبوبه دوخت !با لباس شب !موهای باز و نگرانی در حرکاتش!فکر کرد مقصود دیدن بود که دیدم!برگردم بهتر نیست؟اگه یکی از این دو تا غول بیدار شدند چی؟دوباره نگاهش را به محبوبه دوخت وخودش را توی حیاط انداخت!صدای قلبش را میشنید !میدانست اگر از این میدان مین رد شود لحظات با شکوهی خواهد داشت!از کنار تخت پدر محبوبه گذشت !دیگر به او فکر نمیکرد باید از روی لبه ی حوض از بالای سر برادرش هم رد میشد!کفشهایش را در اورد چون لبه ی حوض لیز بود!فقط یک قدم مانده بود تا محبوبه!که با صدای مهیبی توی حوض افتاد!با اینکه میدانست زیر اب خفه خواهد شد!اما دلش نمیخواست سرش را از اب بیرون کند!لحظه ای بیرون امدن صدای محبوبه در گوشش پیچید که میگفت ..چیزی نیست داداش! من بودم !گرمم شده بود!ببخش بیدارت کرد !شما بخواب!!

سیف الله

...صدای ناله های سکینه انقدر بلند بود که همه ای اهل ده را بیدار کند!زنها هر کدام کاری میکردند و مردها در حیاط به انتظار!سیف الله از همه عصبانی تر بود!مدام سبیل های بورش را با دندانهایش میکند!

بی بی همدم قابله ای ده مدام داد میزد صلوات بفرستید!یکی بره رو پشت بام اذان بگه!وقتش رسیده!

سیف الله با عصبانیت کلاهش را برزمین زد صدای خشم الودش را بلند کرد...

چقدر به این ننه ای سکینه گفتم نزار این دخترت سر برهنه بیاد بیرون!مواظبش باش درسته که ناقص العقله!اما همه که اینو اول نمیفهمند!یکوقت دیدی یک شیر نا پاک خورده ای پیدا شد !از این سادگی دختر .....شیطون میره تو جلد ادم دیگه!شکمش که بالا اومد گفتم ببندیمش به خیش بلکه بچه بیفته!گفتین گناه داره !گفتم ببیرمش شهر دکترا کاری کنند !گفتین گناه داره قتل نفس حساب میشه!حالا هم ششم ماه میخواد بزاد بی پدر!بچه ای حرمزاده چه عجله ای داره!مگه اقا تو مسجد نمیگه نون حرام وارد زندگیتون نکنید؟اینکه دیگه بچه ای حرامزاده است!دیگه برکت از کشت وکارمون میره !خشکسالی میشه!همین فرداست که دهات اطراف هم بفهمند !دیگه ابرو میمونه؟از کجا براش بابا پیدا کنیم!من میگم تا بدنیا اومد بدین ببرمش جایی سر به نیستش کنم!بلکه خدا رحمش بیاد!

صدای جیغ بچه که بلند شد سیف الله سرش را بدیوار کوبید زیر لب نالید خداکنه مو هاش بور نباشه!!!!!!!