میرزا
میرزا وقتی بخانه رسید اولین کسی که او را بغل کرد دخترش بود که گریه میکرد! اما میرزا لبخند میزد!!
میرزا وقتی بخانه رسید اولین کسی که او را بغل کرد دخترش بود که گریه میکرد! اما میرزا لبخند میزد!!
...صدای ناله های سکینه انقدر بلند بود که همه ای اهل ده را بیدار کند!زنها هر کدام کاری میکردند و مردها در حیاط به انتظار!سیف الله از همه عصبانی تر بود!مدام سبیل های بورش را با دندانهایش میکند!
بی بی همدم قابله ای ده مدام داد میزد صلوات بفرستید!یکی بره رو پشت بام اذان بگه!وقتش رسیده!
سیف الله با عصبانیت کلاهش را برزمین زد صدای خشم الودش را بلند کرد...
چقدر به این ننه ای سکینه گفتم نزار این دخترت سر برهنه بیاد بیرون!مواظبش باش درسته که ناقص العقله!اما همه که اینو اول نمیفهمند!یکوقت دیدی یک شیر نا پاک خورده ای پیدا شد !از این سادگی دختر .....شیطون میره تو جلد ادم دیگه!شکمش که بالا اومد گفتم ببندیمش به خیش بلکه بچه بیفته!گفتین گناه داره !گفتم ببیرمش شهر دکترا کاری کنند !گفتین گناه داره قتل نفس حساب میشه!حالا هم ششم ماه میخواد بزاد بی پدر!بچه ای حرمزاده چه عجله ای داره!مگه اقا تو مسجد نمیگه نون حرام وارد زندگیتون نکنید؟اینکه دیگه بچه ای حرامزاده است!دیگه برکت از کشت وکارمون میره !خشکسالی میشه!همین فرداست که دهات اطراف هم بفهمند !دیگه ابرو میمونه؟از کجا براش بابا پیدا کنیم!من میگم تا بدنیا اومد بدین ببرمش جایی سر به نیستش کنم!بلکه خدا رحمش بیاد!
صدای جیغ بچه که بلند شد سیف الله سرش را بدیوار کوبید زیر لب نالید خداکنه مو هاش بور نباشه!!!!!!!