کدخدا

کدخدا مثل یک گرگ زخمی دور حیاط میچرخید کلاهش را برزمین زد.......بی پدر مادرها پس شما چه غلطی میکردید!یک مشت مفت خور اینجا بودید نفهمیدید این گیس بریده رفته. اونم با ابراهیم!جواب خان رو چی بدم؟خدا شاهده از این خان زاده که اینجاست. اومده دنبال عروسش خجالت میکشم!به همون اقایی که تو امام زاده خوابیده قسم اگه تا غروب پیداشون نکنید از چهار چوب اویزونتون میکنم!چند نفر برید سمت قلعه کهنه چند نفر هم  برن سمت اسیاب!.......کسی جرات نفس کشیدن نداشت !کدخدا عرق صورتش را گرفت .......برید یه نرینه خون کنید جلوی خان زاده مهمون ماست!هرکی پیداشون کنه دویست تومان انعام میگیره!تا غروب باید جنازه ای این دونفر جلوی خان زاده باشه!برید دیگه!...........کدخدا از حیاط خارج شد رفت پشت طویله پول را زیر شال ابرهیم گذاشت!صورت دخترش را بوسید ونالید......برید بابا شیخ علی را گفتم از دیشب تو اما مزاده بخوابه!عقد تون که کرد برید به امان خدا!برید بابا!اشک چشمان کدخدا را تار کرده بود!!!!!

این و  اون

اولی:چی شد؟رفت تو اخرش!

دومی:اره نیم ساعتی هست رفته

اولی:نیم ساعت!مگه میخواد چکار کنه ؟چه جرعتی داره!

دومی:حتما اول حرف میزنن تا همدیگه رو توجیه کنن!جوک میگن !تا برسه به قسمت اخر!

اوولی:برم شوهر اینو خبر کنم؟

دومی:که چی بشه؟زندگیش خراب میشه بچه هاش هم اواره!نه نمیخواد!

اولی:پس برم زن اونو خبر کنم؟

دومی:که چی بشه؟!پس فردا اشتی میکنن میگه ما خبرش کردیم!نه نمیخواد!

اولی:نکنه میخای وقتی اومد بیرون خدا قوت بگیم ببریمش حموم مشت مال هم بدیمش!

دومی:اره این بهتره!اینجوری هم از این حق السکوت میگیریم!هم تو خونه ای اون میریم!!!!!

قشنگ

..خیلی قشنگ بود خیلی!..قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال..با یک بار دیدن عاشقش شدم!یه تیپ شرقی !موهای مشکی وبلند..ابشار نیلی شب...ابروهای پیوسته شبیه رنگین کمون...چشمهای اهو وش ..ان دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود.. گونه هاش سرخ وسفید حکایت خون وبرف یه خال ناز کوچولو هم گوشه ای لبش داشت که ملوسترش کرده بود!  نه مثل این فرنگ امده ها با کله ای زرد وچشمهای ابی شده.نه!محسورش میشدی با نگاه اول چه برسه به اینکه بخوای لمسش کنی! این دوری داره عذابم میده!کاش میشد تو زندگیم بیاد که تا ابد باهم باشیم .چند نفر جلوی من وایساده بودند دلم میخواست نزذیک تر بشم اما از دور هم میشد از دیدنش لذت برد. فقط نمیدونم چند تا باطری میخوره شایدم از این کوکی ها باشه!!

نقاره

..میدونی الان دلم میخواست کجا باشم؟دوست داشتم برم تو خیابون ارگ تو یک کافه ای خلوت بشینم بعد مثل بهروز وثوقی تو فیلم قیصربگم......چند ورق کالباس با مخلفات بیار یه پنج سیری هم بزار تنگش.......یواش یواش بدون ترس بخورم شنگول که شدم بزنم بیرون یک پاکت پسته برم سینما!کریستال .دیاموند.شهر فرنگ.فرقی نمیکرد تا فیلم تموم بشه هوا تاریک شده!بعد سوار موتور.مثل رضاموتوری با صدای فرهاد کجا؟وکیل اباد بعدشم بستنی طرقبه چه کیفی داره!تا برسم خونه دهنم دیگه بو نمیده که اقام گیر بده که.....باز زهرماری خوردی.......راحت میخوابیدم صبح هم قبراق سرحال میرفتم سر کار.............رفیق من اینقدر دستتو تکون نده!هرچی بیشتر تکون بدی این دستبند سفت تر میشه!دردشم بیشتر !راستی سیگار داری؟اگه اینجا نگه مون دارن تا صبح از خماری تلف میشیم !پول داشته باشیم میشه از مامورا جنس خرید !گرونتر از بیرونه !اما هست زیاد هم هست! بقول اقام پول داشته باش روی سبیل شاه نقاره بزن! چی دوست داشتیم بشیم. چی شدیم!کسی هم از ما نپرسید!خودشون بریدن خودشون هم دوختن!یکی بود اول نمازشو میخوند بعد عرقشو میخورد !یکی هست اول مواد میکشه بعدش چرت میزنه!!!!!

تو که هستی

توکه هستی !چرا من باید احساس تنهایی کنم.صادقانه بگویم وقتی تو با منی انگار در اسمانها ودر اوج سرخوشی سیر میکنم!با تو بودن اوج خوبیهاست.وقتی دستانم با وجود تو گرم میشود ونگاهم بر قامت زیبایت گره میخورد هیچکس نمیتواند از تو بد بگوید ساده لوحانه است زندگی بدون تو!ومن مثل انسان تشنه ای همیشه ودر همه حال به تو میاندیشم چون تو زلال ترین ابی در این کویر تشنه ای من!رعنای من!در حق من جفا نکن من مستحق اینهمه جفا نیستم!کاش میدانستی دمی نمیتوانم بدون تو نفس بکشم که تو خود مایه ای حیاتی!روزگار وصل کی میرسد؟در هجران تو برگها ریختند ودرختان یخ زدند میدانم با امدن تو زمین نفس خواهد کشید وهمه جا بوی بهار خواهد امد.تو که هستی!رنگها بی رنگ نیستند!وگرمای وجودت جانی دوباره میدمد در کالبد بی جان من!کاش همیشه در کنار بودی شهسوار قصه های روزگار!من متنفرم از کسانی که تو را دارند وبا نا مهربانی چرک کف دست مینامند تو را.!!!

اوکازیون

...باور کن یک هفته روش کار کردم تا راضیش کردم!مگه قبول میکرد؟هر چی حدیث وروایت بلد بودم براش خوندم !که ادمیزاد باید اعمالش درست باشه وذخیره اخرت داشته باشه........گرونه؟مرد مومن توی صحن کهنه کنار پنجره ای فولاد نزدیکه حضرت قبر خالی پیدا میشه؟اونم طبقه ای سوم!اینکه میگم طبقه ای سوم یعنی از بالا طبقه ای اول!مثل یک مغازه ای دونبش میومنه وسط بازار!چند سال دیگه نمیشه روش قیمت گذاشت!قبر اول ودوم هم چهل سال پیش جنازه داشته که حتما الان خاک شدن !خودت میمونی خودت. انگار یک طبقه خریدی سه طبقه صاحب شدی!میدونی سالی چند میلون نفر میان توی این صحن؟هر کدوم یک فاتحه برات بخونن باور کن از سه هزار میلیارد هم بیشتر میشه!مگه نه اینکه روز قیامت اموات از قبر در میان برای حساب کتاب؟خوب توی صحن باشی بهتره یا تو قبرستونه دور افتاده؟خودت میدونی فقط زود خبر بده بیا پای قولنامه!بقول یکی از رفقا اوکازیونه.......... اوکازیون!!!!