کدخدا
کدخدا مثل یک گرگ زخمی دور حیاط میچرخید کلاهش را برزمین زد.......بی پدر مادرها پس شما چه غلطی میکردید!یک مشت مفت خور اینجا بودید نفهمیدید این گیس بریده رفته. اونم با ابراهیم!جواب خان رو چی بدم؟خدا شاهده از این خان زاده که اینجاست. اومده دنبال عروسش خجالت میکشم!به همون اقایی که تو امام زاده خوابیده قسم اگه تا غروب پیداشون نکنید از چهار چوب اویزونتون میکنم!چند نفر برید سمت قلعه کهنه چند نفر هم برن سمت اسیاب!.......کسی جرات نفس کشیدن نداشت !کدخدا عرق صورتش را گرفت .......برید یه نرینه خون کنید جلوی خان زاده مهمون ماست!هرکی پیداشون کنه دویست تومان انعام میگیره!تا غروب باید جنازه ای این دونفر جلوی خان زاده باشه!برید دیگه!...........کدخدا از حیاط خارج شد رفت پشت طویله پول را زیر شال ابرهیم گذاشت!صورت دخترش را بوسید ونالید......برید بابا شیخ علی را گفتم از دیشب تو اما مزاده بخوابه!عقد تون که کرد برید به امان خدا!برید بابا!اشک چشمان کدخدا را تار کرده بود!!!!!