حاج قاسم
چته دختر جان؟چته؟دیشب دیدم ترسیدی نزدیکت نیامدم!با خودم گفتم چرا عجله فردا شب هم شب خداست!ببین بخاطر تو رفتم حمام!دوبار دلاک کیسه ام کشیده!یک ساعت توی تشت واجبی نشستم!بعذش زفتم سلمانی زیر گلویم را تیخ انداختم!به همان خانه ای که طوافش کردم فقط بخاطر تو!تازه صد تومان دادم به بابایت برای شیر بها!ده تومان دادم به شیخ علی که محرم بشویم!بیست تومان دادم به مادر بچه ها که قیل قال نکند!انوقت تو رفتی کنج اتاق کز کردی زیر چادر!میدانم چهل سالی از تو پیر تر هستم اما ادم باید دلش جوان باشد!من بنیه ام خوب است!دیگه نباید از من خجالت بکشی! من وتو ناسلامتی زن وشوهر هستیم باید هم نفس وهم بالین هم باشیم!خبر دارم با جهانگیر سر وسری داشتی!اخر او دماغش را نمیتواند بالا بکشد!پولش کجا بود !سر شب دیدم این اطراف پرسه میزند!خواستم کتکش بزنم محض گل روی تو خودم را زدم به نفهمی!راست میگن غیرت زیادی خوب نیست!چادرت را بردار بیا پیش حاجی!کم کم برایت خانه ی جدا میگیرم!برایت طلا میخرم بشرطی که دختر خوبی باشی!بیا جانم که تا نماز صبح چیزی نمانده!تو که نمیخوای نماز من قضا بشود!
حاج قاسم مثل مار بطرف زینب شروع به خزیدن کرد!تا دستش به چادر خورد فریادش همه ی اهل خانه را بیدار کرد!تازه فهمید تمام این حرفها را برای چند بالشت ویک چادر زنانه گفته!!!!!!!!