شنیده ها

دوستم نام پسرش را گذاشته بود(ارشیا)

مادر زنش شاکی که چرا محمد یا علی یا...........

جواب داد:مادر جان اگر امروز دست بکار شوید ۹ماه۹روزدیگه میتوانید اسم پسرتان را محمد یا علی یا......بگذارید!!!!!!!!!!!!

.........................................................................................................................

زن باید از بین شوهرش.فرزندش.برادرش یک نفر را انتخاب کند تا زنده بماند در قایق نجات!

کمی فکر کرد ..دوباره میتوانم ازدواج کنم !وحتما دوباره بچه دار خواهم شد!اما نمیتوانم برادری برای خود پیدا کنم!!!!

صبح زود

...از صبح زود همه چیز اماده شده بود. داربست فلزی دریچه ای در کف .ومردی تنومند با نقابی بر صورت.

ومردمی که هر لحظه بیشتر میشدند .هیچ وقت فکر نمیکرد سرنوشتی اینچنین داشته باشد وقتی بازپزس از او پرسید.از چه زمانی مقتول را میشناختی؟جواب داد پنج دقیقه قبل از مرگش!واینکه به عنوان مسافر سوار ماشین او شده بود برسر کرایه بحثشان میگیرد درگیر میشوند وضربه ای وتمام این ماجرا فقط پنج دقیقه طول کشیده!همانجا ارزو کرد کاش دوبرابر پول میداد.کاش هزار بار ان مسیر را پیاده میرفت!شب قبل دوستان زندانی توصیه کردند دو شلوار بپوشد برای مراسم با زبان بی زبانی به او فهمانده بودنند از ترس خودش را خراب خواهد کرد واین کار برای جلوگیری از خنده مردمی است که به تماشای او خواهند امد!سربازها با او مهربان شده بودنند یکی مدام سیگار تعارف میکرد ان یکی اشعار غمناک میخواند!یاد شعر سهراب افتاد(وقتی پدرم مرد پاسبانها همه شاعر شدند).............قبل از اینکه از ماشین پیاده شود تصمیم گرفت محکم باشد زانوانش میلرزید اما کمک سرباز را نپذیرفت! به جمعیت نگاهی کرد یک چهره اشنا را نمیتوانست ببیند با خودش فکر کرد حتما دلشان نیامده این صحنه راببیند!اما صدای شیون مادرش وای خدا گفتن پدرش را شنید.!مرد نقاب دار طناب را بر گردنش انداخت وزیر گوشش زمزمه کرد .صداهای اطرافش زیاد شده بود.خواست مادرش را برای اخرین بار ببیند اما چشمهایش سرابی شده بودنند از درون. چشمهایش را بست!.....................

همه ای مردم گریه میکردند با اینکه دست میزدند .حتی خود او وقتی پدر مقتول او را بخشیده بود.!!!!...

طناب

....اخرین سیگارش را روشن کرد .چنان کامی از فیلتر میگرفت که صورتش داغ میشد.! تمام اسناد و       دفاتر را دوباره ورق زد هر با به نتیجه ای اول میرسید.روی چهار پایه ایستاد طناب را دور گردنش انداخت چشمهایش را بست خواست چهارپایه را کنار بزند لحظه ای مکث کرد ...(چرا خودمو بکشم  چی گیر من میاد وقتی نباشم بعد از چند روز گریه تازه اونم مادرم همه یادشون میره من کی بودم .بدهکارم             که باشم بعد هفتم همه میرن دنبال زندگیشون ..بعد چهلم همه میرن ارایشگاه ..بعد سال همه میرن تو عروسی زنم شرکت میکنند!من چی تمام گوشت وپوستم خوراک جانورای قبرستون میشه وخلاص.بدهکارم که باشم! نهایتش میرم زندان بعد چند سال هم ازاد میشم لااقل زنده که هستم!الان میرم خونه ای نزول خوره تا با هم بریم کلانتری !!!.خونه رو هم پس میدم به صاحب اولش.از اول شروع میکنم  به کار کردن. بقول مادرم نه من پیرم نه خدا بخیل! عجب احمقی هستم من حتما باید این بالا که رفتم به این چیزا فکر کنم!).........از روی چهار پایه پرید پایین اما یادش رفته بود طناب را از گردنش باز کند!!!!!!!!

جواب

..یک بار دیگه جواب ازمایشگاه را خواند یقین پیدا کرده بود که باردار شده !باید خبرش را میداد اما اول به کی؟!تلفنش زنگ خورد.الو سلام ..اره گرفتم.چی بعله!از کیه؟از رختخواب! کار خودته دیگه حالا بگو من چه خاکی توی سرم کنم!حاجی من نمیتونم جواب خوانواده ام رو بدم !باید کمکم کنی بندازمش !خرج داره.یجا دیدم دو میلون .چی زیاده؟وقتی با برگه ازمایش رفتم پیش خانمت انوقت نمیگی زیاده!تا فرداپول باید حاضر باشه من وقت گرفتم.ببین پشت خطی دارم مامانمه بفکر پول باش فعلا................الو سلام فرزاد جان .قربونت برم .چی؟با مامان صحبت میکردم  یک   خبر خوش فرزاد داری بابا میشی!باور کن .!میدونستم شوکه میشی!فرزاد تو رو بخدا زوتر بیا باید عروسی رو زود تر بگیریم!میدونی زشته بگن عروس حامله بوده!من پول جور کردم .از کجا؟رییس شرکتمون همون حاج اقا گفته بهمون وام میده.مرد خوبیه تا بحال چند تا از منشی هاشو فرستاده خونه ای بخت!تو فقط زود بیا.اسمش ؟وقتی اومدی انتخاب میکنیم .میبوسمت!!!!!!!!

نامه

خدمت برادر ومادر عزیزم

دیگه نمیتونم ادامه بدم خسته شدم از همه چی .هیچ کس در مرگ من مقصر نیست

این تصمیمی بود که باید زوتر انجامش میدادم کسی را سرزنش نکنید به امیر جان حرفی نزنید او همیشه مرد خوبی برای من بوده وتا ابد دوستش خواهم داشت.رضا  برادر خوبم مبادا دست روی امیر بلند کنی که تن من را در گور خواهی لرزاند .ای کاش میتوانستم در کنا شما باشم مادر مرا ببخش .

(رویا)

رویا با خنده پای نامه را امضا کرد اما چهره امیر جدی شده بود!

.نامه را روی میز کنار لیوان اب وشیشه قرصها گذاشت.

برای اخرین بار اطراف را وارسی کرد . نگاهش کرد وبا دست چشمهایش رابست!!!!!

مکالمه

سودابه=علی

علی=جانم عزیزم

سودابه=یک گردنبند دیدم خیلی قشنگه میخری برام؟

علی=بعله خانم جان شما جون بخواه!     (تلفن علی زنگ میخورد)

مریم=سلام علی جان

علی=سلام

مریم=علی جان کی میای خونه من تنهایی میترسم!

علی=ای بابا تو هم شورش رو دراوردی ..ترس بهانه ای تازه میام تو بخواب!

مریم=برای شام هم نمیای؟علی جان خسته نیستی؟ بیا عزیزم کار بسه

(اخمهای سودابه در هم میرود علی تلفن را قطع میکند)

سودابه=(با اکراه)اگه میترسی خوب برو من مشکلی ندارم!

علی=نه عزیزم (چشمهایش را خمار میکند) مگه میشه از تو جدا بشم عشق من!

(تلفن سودابه زنگ میخورد)

سودابه=سلام. چطوری .خوبی. مرسی .همین درو برا.امشب ؟ کجا؟تا نیم ساعت دیگه .بای

علی=(دستپاچه وناراحت)من بخاطره تو

سودابه=کار دارم نمیتونم بمونم راستی یه کم پول داری؟

(سودابه پیاده میشود ..علی همانطور مات مانده!سرش را روی فرمان میگذارد)

 

 

ریحانه جان

سلام  ریحانه جان

امیدوارم حالت خوب باشد واگر جویای احوال من باشی دلتنگم ریحانه جان.دلتنگ دیدن تو.ریحانه جان چرا برنمیگردی؟میدانی عکس کوچکی که از تو داشتم را در ابعاد بزرگتری چاپ کردم مرد عکاس خیلی بهانه اورد که نمیشود انقدر پول دادم تا راضی شد!حلا لبخند توزیبا تر وچشمانت اسمانی تر شده اند ریحانه جان دلتنگی من عادت قشنگی شده .من همیشه برایت مینویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم  راستی دیروز با مرد پستچی محله دعوایمان شد وبرای چندمین بار در چندمین سال قسم خورد که من نامه ای ندارم.ریحانه جان شاید پستچی محله شما ادم بی کفایتی باشد ای کاش راه دیگری برای ارسال نامه هایت داشتی!ریحانه جان میخواهم بدانی که من هنوز چشم براه تو هستم.باز هم برایت نامه میدهم. وقتی که تو بیایی وای ریحان جان روز قشنگی خواهد بود که تمامی ندارد.

به امید دیدارت رضا

نامه را درون پاکت گذاشت وقسمت گیرنده راشماره وتاریخ زد وکنار بقیه ای نامه گذاشت وبا غرور به بایگانی نامه ها نگاه کرد!!!!!!!!

خیال

...با هر ضربه ای که میزدم خون فوران میکرد.التماس میکرد (باشه نزن هرچی تو بگی عزیزم من با کسی خوب نیستم اینا همش تهمت دروغ گفتن بهت من عاشق توهستم)خشم تمام وجودمو گرفته بود به حرفایش گوش نمیدادم صدایش قطع شد انگار دیگر پلک هم نمیزد(دفعه ای اول بخشیدمت دفعه ای دوم گفتم دفعه ای اخره که میگم دفعه ای دیگه نفس نداری اون پسره ادم بود که بعد از محرم شدن با من ولش نکردی)دستانم میلرزید (خوب شد؟چقدر گفتم نکن زن.نرو.این رسمش نیست تا کی خودمو به خریت بزنم تا کی مردم پشت سرم حرف بزنند )جنازه را کشاندم توی حمام(غسلت میدم که اون دنیا پیش خدا مدیون تو نباشم هر چند پاک بشو نیستی!خودم خاکت میکنم توی باغچه که ازپیشم دور نباشی! به همه میگم از خونه فرار کردی.مردم یادشون میره چند وقته دیگه ایندفعه یه زن خوب میگیرم از تو هم خوشگل تر حالا ببین)......................................خیس عرق شده بود از پنجره بیرون را نگاه کرد صدای جاروی مرد رفتگر. انگار افکار او را هم جارو میکرد. عزیزم بیدار شدی ببخشید من رفتم سر کار ظهر نمیام. جان کجا؟باشه برو!شب که اومدم میخرم برات چشم!!!!!!!!!!!!!

تورج رهنما

گیسوانش:ابشار نیلی شب

قامتش:افتاب سر بلند

نگاهش:رودخانه ای ارام

مژه ها:اه های سنگ صبور

شانه هاش:بلور شکسته ای نور

بازوانش:صدای ای تشنه ای باد

کمرش:اهوی فتاده به بند

سینه هایش:اشیان چلچله ها

دستهایش:نسیم ترد پگاه

ساقهایش:غرور پاک زمین

باز ای زن شبیم در برکش.باز ای افتاب تشنه ای صبح.سبز شو از درون من سر کش