سلام

سلام

  خوشحالم وقتی شما هستی!لاقل میتونم با شما حرف بزنم تا این لحظه هازودتربگذره!راستش من اینجا حساب روز وشب دستم نیست!برای من خورشید همین چراغ بالای سرم وماه نوری که از پایین درب سلول میاد تو!گمان میکنم روزها وقتی باشه که نگهبان خورشید را برای من روشن میکنه!زیاد نمیتونم با شما حرف بزنم متاسفانه!چون نگهبان ادم فضولیه !ومدام سرک میکشه!اما همین قدر بدونید که من نه قاتل هستم نه سارق!جرم من این بوده انچه که به ذهنم میرسیده به زبان میاوردم!روز محاکمه وقتی قاضی سالهای زندان را برایم میشمرد!دلم برای خودم نمیسوخت!دلم از این میسوخت که در این دادگاه هیچ قلم یا دوربین یا حتی فکر بازی نیست تا بعدها به مظلومیت من شهادت بدهد!به حقانیت من!میدونید ؟من عاشق شده بودم!یکی از بچه های دانشگاه ونزدیکتر یکی از همکلاسی های خودم!خوشبختانه او هم همین احساس را نسبت به من داشت!تو این برزخ تنها امید من به ادامه این شرایط عشقی میتونه باشه که نسبت به اون دارم! والبته عقایم که بخاطر شون اینجا هستم!مجبورم ساکت بشم چون نگهبان خورشد منو گرفت وشما رفتی!!!!!

اشرف خانم

...چه عجب نوبت ما شد!کمرم شکست روی این صندلی چوبی !راستش دختر جان یک ساعت ما دو نفر اینجا نشستیم تا سر شما خلوت بشه.اخه هر حرفی رو نمیشه به مردها گفت!این حاج خانمی که رو صندلی نشسته اشرف خانم همسایه دیوار به دیوار ماست ما از سالها پیش دست خواهر ی داده ایم!جای شما خالی ماه پیش رفته بودیم خانه ای خدا !خدا قسمت شما هم بکنه!اونجا هم غیر از رفتن به حرم و برگشتن به هتل کار دیگه ای نمیشه کرد نه غیبتی!نه مجلسی!هیچی! خلاصه نصفه های شب دیدم از اطاق اشرف خانم سر وصدا میاد نگو با حاجی شوهرش دعواشون افتاده!فردا که پرسیدم اولش حاشا میکرد اما کم کم جریان رو گفت!اینا خواستن بیاد ایام جوانی غلطی بکنند که به مشکل برخوردن !نه اینکه حاجی نخواد!نه !نمیتونسته!از تو چه پنهون رفتیم پیش دعا نویس !خاک تو سر دعا ی مهر ومجبت داد!گفتم بابا این حاجی که محبت داره!!خلاصه مادر جان خودت میدونی بداد این زن وشوهر برس!پماد یا قرص؟خدا مرگم بده !همون قرص بهتره!میگم با  قرصهای قلبش بخوردش بده!حتما افاقه میکنه!خیر ببینی دختر پس بی زحمت یک بسته قرص سرما خوردگی هم بده برای اشرف خانم!!!!!!!

اسم

...رفته بودم پیش دادیار زندان! محترمانه گفت ..داداگاه تجدید نظر حکم دادگاه بدوی را تایید کرده...بقیه ای حرفاش رو گوش نکردم!لازم نبود دیگه !اینطور که بچه ها میگن پرونده میره اجرای احکام بعد یک روز که معلوم نیست چه روزی باشه!به اسم ملاقات میان دنبالم !اما میبرن انفرادی!قبل از طلوع افتاب هم ..........

هر فکری در مورد اینده داشتم غیر از این !روز دادگاه قاضی پرسید چرا زنتو کشتی؟ گفتم چون دوستش داشتم!لبخند تلخی زد بعد پرسید اون مرد رو هم دوست داشتی که کشتی؟!جوابی ندادم!ترسیدم بهش بگم اقای قاضی اگه شما یک روز برین خونه ببینید یک نفر توی رختخواب شماست !چکار میکنید؟حتما بهشون میگین خواهشن تو همون حالت بمونید !بعد زنگ میزنید پلیس تا با سلام  صلوات بیان دنبالشون!نمیدونم کارم درست بود یا نه؟فقط اون لحظه تنها فکری که بسرم زد این بود که برم تو اشپزخونه یک کارد بزرگ بردارم !با چشمهای بسته میزدم!باور کن گریه میکردم میزدم!تازه شنیدم از سالها پیش عاشق ومعشوق بودند!من از کجا میدونستم؟!روز خواستگاری که با اسلحه جواب نگرفته بودم!از اون روز هر کسی به یک اسمی صدام میزنه !مادرم میگه پسر بیچاره ای من!دادشم میگه مرد!زندانی ها میگن با غیرت!مادر زنم میگه قاتل!قاضی میگه مجرم!اسم خودمو یادم رفته!!!!

سه شنبه

...میدونی سه شنبه ها رو دوست ندارم!سه شنبه بدنیا اومدم!سه شنبه خواستگار اومد برام!سه شنبه عروس شدم!سه شنبه بابام مرد!سه شنبه شوهرم رفت زندان!سه شنبه روز ملاقات بود! سه شنبه فهمیدم هوو دارم با چند تا بچه!سه شنبه رفتم دادگاه!سه شنبه طلاق گرفتم! سه شنبه فهمیدم حامله هستم!سه شنبه نازی اومد!سه شنبه مواد کشیدم!سه شنبه خودمو فروختم از خماری!سه شنبه مادرم زد توی گوشم!سه شنبه دستگیر شدم!سه شنبه رفتم زندان!سه شنبه تو انتخابات رای دادم!سه شنبه فهمیدم گول خوردم!سه شنبه دنیا تموم نشد!سه شنبه فردا نداره! من هفت سه شنبه دارم تو هر هفته!!!