زیارت
..راستش پری جون میخواستم بدونم اون لباس ابی که روز مولودی تنت بود از کجا خریدی؟میدونم از انتالیا خریدی!ادرس هموجا رو میخواستم!اگه خدا بخواد امروز یا فردا!البته به همه گفتیم داریم میریم زیارت !شما هم هرکی رو دیدید بگین رفتند زیارت!میدونی که ناجور میشه!اسمال اقا؟راضیش کردم!یک هفته بایکوتش کردم راضی شد!مردها رو که میشناسی؟!دیشب رفتیم خونه ای مادرش برای خدا حافظی!تا فهمید مسافر شدیم اخماش رفت تو هم وشروع کرد به نماز خوندن!هی غر میزد چی میشد منو هم میبردید!همچین پسرش بوس میکرد انگار میخواد بره خط مقدم جبهه!منم از لجش خودمو انداختم تو بغلش گفتم براتون دعا میکنم خانم جان!باور کن کارد میزدی خونش در نمی اومد!گفته برام خاک تربت بیارید!موندم از کجای انتالیا خاک تربت گیر بیارم!!مگه تو گیر اوردی؟قربونت ادرس اونم بده که از لباس واجبتره!!راستی خانم رحیمی زنگ زد !بعد کلی احوالپرسی میگه خدا توفیق داده این هفته دعای توسل خونه ای شما باشه!پریدم وسط حرفش که شرمنده مسافریم !که باز کلی گله کرد که چرا بمن نگفتید!حاج اقای ما!دفتر مسافرتی داره!از این حرفا!برسم فرودگاه روسری ومانتو هر دوتا میرن مرخصی!میخوام حسابی بچرخم!نه بابا اسمال اقا دوتا استکان که بخوره دوروزمیخوابه !خسته شدم از دیروز به صد نفر گفتم.. سلامت باشید ! محتاجیم به دعا !چشم !حتما!قبول حق باشه!!!