حرم
اولین بار با اسماعیل رفتم !دیدم نو نوار کرده .گفتم کجا میری ؟گفت میرم شهر زیارت!منم دنبالش راه افتادم.راضی نمیشد منوببره اولش !دید پول دارم قبول کرد! هوا تاریک شده بود که رسیدیم شهر.با اسماعیل سوار یه ماشین شدیم شکل ماشین ارباب!توی راه یک دختر شهری کنار من نشست!یک بوی خوبی میداد!با خودم گفتم حیف که دارم میرم زیارت!یک جای شلوغ پیاده شدیم.دنبال گنبد وبارگاه میگشتم سلام بدم!اسماعیل گفت هوا تاریکه دیده نمیشه!اسماعیل رفت وسط جمعیت پرتش کردن بیرون!اومد به من گفت اگه میخوای دستت بخوره به ضریح باید از لای جمعیت راهتو باز کنی!منم که پر زور!همه رو زدم کنار!رسیدم دم در دیدم یکی با لباس بلند کلاه سرشه گفتم حتما این بابا خادم حرم!اسماعیل دو تا کاغذ بهش داد رفتیم تو!یک اطاق بزرگ پر از عکس !عکس زنهای نامحرم !اسماعیل میگفت اینا زنهای کافرند عکساشون زدن به دیوار که نیان تو حرم!تو همون اطاق بزرگه چند تا مستراح داشت به چه تمیزی!رفتم وضو بگیرم همه چپ چپ نگام میکردند!همینطور هاج واج خیره ای عکسها بودم یکدفعه یک در دیگه باز شد!رفتیم تو !خیلی تاریک بود چشم چشمو نمیدید!اسماعیل هلم داد روی یک صندلی!با خودم گفتم حتما اخر روضه رسیدیم میخان سینه بزنند همه جا تاریکه !خواستم پیرهنمو در بیارم اسماعیل نذاشت!بعد دوتا نون دارز وباریک داد دستم گفت بخور ساندویچه!اولش خوشمزه بود اما اخرش مزه ای کاغذ میداد!اسماعیل میگفت اینجا حرمه اما حرم صندلی دار!!!!!!!!!!!