..وقتی به زمین رسید!ابتدا درد شدیدی در پشت سرش احساس کرد دست وپایش بی حس شده بود!بعد گرمای ولرمی روی پوست صورتش !از بین حواس پنج گانه اش فقط شنوایش هنوز کار میکرد!اطرافش پر بود از صدا!انگار کسی دارد موج یک رادیوی قدیمی را میچرخاند!بعد از هر پارازیت یک صدای جدید میشنید!

الو اقا یک امبولانس بفرستید ایتجا یک نفر....

امبولانس نیمیخاد!تموم کرده بدبخت!

بیا بریم مامان نگاه نکن !بیچاره مادرش!

حتما خیلی کشیده توهم زده!پریده پایین!

خیلی جوونه !

شاید بدهکار بوده!چک برگشتی!مهریه!خدا میدونه!

راحت شد از این زندگی!


دلش سوخت برای خودش چرا که هیج صدایی نگفت شاید عاشق بوده!!!!!!!