کلاغ ها
زمین لباس سفیدی پوشیده بود.قطره های اب دلشان نمیخواست به زمین برسند نامشان را قندیل گذاشته بودند!گنجشگ ها در هم میلولیدند از سرما روی درخت. کلاغ ها به زمین نمیامدند مبادا لباس زمین لکه دار شود!انگار همه تصمیم داشتند یک امروز زمین از سفیدی لباسش لذت ببرد!.ناگهان صدایی دل همه را لرزاند!....جوخه اماده ای اتش!گوش بفرمان من! ویکباره خون قرمز از لباسی سبز بر سفیدی زمین چیره شد!قندیل ها گریستند. گنجشگ ها رفتند. کلاغ ها به زمین امدندکه بجای مادران سیاه پوش دور سبز ها بچرخند وسوگواری کنند انبوه کلاغها انقدر نبود که برای هر سبز قرمز شده ای گریه کنند!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 23:53 توسط حسین
|