..سر کوچه  امبولانس سفیدی از جلویش رد شد!با خودش گفت حتما پیر زن همسایه دو باره حالش بهم خورده.مسخره کرده نه میمیره نه میمونه!چه صبری داره این عزراییل با ناز و ادای این پیر زن! اما امبولانس نبود !ماشین نعش کش بود اینرا وقتی نزدیکتر شد فهمید!کوچه شلوغ بود همسایه ها انگار همه از مرگ پیر زن ناراحت بودند!خواست خود شیرینی کند وبگوید چه عجب  رضایت داد که بمیره!حرفش را خورد!راننده نعش کش مرد جوانی بود در حال ادامس خوردن!نه ناراحت بود نه خوشحال!چهره ای خنثی داشت انگار!حوصله ای اینهمه شلوغی را نداشت. خواست برگردد اما کسی او را صدا زد با صدایی بلند!برگشت! مادرش بود!تعجب کرد !دیگر نمیشد خودش را مخفی کند با خودش گفت تا سر کوچه با تابوت میروم بعد برمیگردم!تا بوت روی دستها شناور بود !هیچکس از سر کوچه برنگشت مجبور شد تا قبرستان با تابوت برود !اخر نمیشد که تنهایی برگردد.خیلی زود رسیدن. انگار ان روز تنها پیرزن همسایه مرده بود!دلش میخواست زود تمام شود !نزدیک قبر نشد! یکدفعه احساس کرد کسی شانه اش را تکان میدهد وکلماتی به زبانی که او نمیشناسد میگوید!همه از قبر هفت قدم فاصله گرفتند!اما او نمیتوانست همین هفت قدم را برگردد انموقع فهمید چرا نمیتوانسته از سر کوچه برگردد!!!!!!