..کنار جاده از اتو بوس پیاده شد!شاگرد اتوبوس با کلی زبان بازی تا انعامش را نگرفت ساکش را نداد!بقیه راه را با چشمان بسته هم میتوانست تا ده برود!اول باید از قبرستان رد میشد .دلش گرفت! چند ردیف قبر اضافه شده بود!گرگ ومیش هوا بود که به بالای تپه ای مشرف به ده رسید.بالای تخت سنگی نشست وبا اشتیاق به ده که زیر پایش تازه داشت از خواب بلند میشد نگاه کرد !اول کربلایی قاسم را دید بر بام مسجد دستش را کنار گوشش گذاشه بود اما صدایی نداشت!کربلایی قاسم موذنی را از پدرش به ارث برده بود اما انگار کسی نمانده بود برایش تا او هم انتقالش دهد!شیخ علی را دید افتابه بدست در حال دویدن بطرف مستراح!دلش سوخت بنده ای خدا هنوز خوب نشده!رسید بخانه ای سکینه بیوه ای ابراهیم .درب خانه باز شد سکینه داخل کوچه را سرک کشید وبعد پسر جوانی را با عجله بیرون فرستاد! خنده اش گرفت!یاد خودش افتاد! انگار بکارت تمام پسر های ده دست سکینه بود!در امتداد نگاهش عمو قربان را دید که داشت با چپقش ور میرفت اما دودی دیده نمیشد!رسید به خانه ای خودشان .دلش ریخت!مادرش بود کنار ایوان پای سجاده!نالید قربونت برم ننه!احساس لرز عجیبی کرد!تنش داغ شد .شقیقه هایش انگار طبلی شده بود در سرش!وقتی ارام گرفت که چادر نماز ننه را خیس اشک کرده بود!