...توی یک جاده ی خاکی ویک مینی بوس پر از صدای صلوات!خودش را روی صندلی جابجا کرد . در بین مسافران مینی بوس انگار او فقط اذیت میشدهر پنج دقیقه پنج بار صلوات بفرستد!نه مبتوانست پیاده برود. نه امکان برگشتن داشت!خواست حواسش را پرت کند رفت توی کوک حرکات راننده!کامل مردی بود چهل وچند ساله سیگاری بر لب !پشیمان شد! مرد راننده سوژه خوبی نبود!باز صدای صلوات در اتاقک مینی بوس پیچید!با خودش نالید.. اگر دیدنی بود میشد چشمها رابست !..تصمیم گرفت خودی نشان بدهد و مخالفتی کند!مسبب این مصیبت !پیرمردی  بود در صندلی پشت سر .در فرصت کوتاه بین دو صلوات با عصبانیت از روی صندلی بلند شد!تا بطرف پیرمرد یورش ببرد!پیرمرد شال سبزی درو گردنش انداخته بود وتسبح دانه درشتی هم در دست داشت!کنارش دختر جوانی نشسته بود با چشمانی به درشتی تسبیح پدرش! دختر تا او را دید خندید!ونگاه ملوسی کرد!در ان لحضه چشمهایش میدید اما گوشهایش نمی شنید!لحظه ای مکث کرد وبعد با صدایی بلند تر از صدای پیرمرد فریاد زد ..........بسلامتی اقا سید یک صلوات بلند بفرستید!!!!!!!!!