..صدای رگبار باران روی سقف مینی بوس .همه ترسیده بودند!ختم کلام با راننده بود ....از اینجا به بعدش باید پیاده برید ....اقا سید دیگه نه تسبیح میچرخاند نه صدایی داشت!در بین جمع احمد فقط خوشحال شده بود!وقتی فهمید سید ودخترش به روستای انها میخواهند بروند.در راه احمد تمام اجدادش را از گور دراورد!تا بتواند اشنایی را به سید معرفی کند !..قطرات بارن شلاقی بود برای سید اما احمد ودختر ضیافت عاشقانه ای براه اندخته بودند با لبهایش اسمش را گفت! گلنار  !سید که از این شرایط راضی نبود اخمهایش درهم رفت وبه دخترش تشر زد !که از پشت سرش بیاید !وبه احمد فهماند جلوتر برود!هنوز به کمرکش تپه نرسیده بودند که ناله های گلنار احمد را برگرداند!اقا سید درمانده شده بود نه توان داشت دخترش را بدوش بکشد!نه غیرتش اجازه میداد احمد گلنار راکول کند!

احساس لذتی عجیب وشوق دیوانه واری تمام وجودش را گرفته بود!گرمی نفس های دختر را روی گردنش احساس میکرد!لحظه ای زانوانش لرزید!انگار کسی دارد روی دلش سمباده میکشد!هر طور بود خودش را جمع جور کرد رو به سید گفت .بجای صلوات صیغه ای محرمیت بخوان!رفتی ده به مادرم بگو احمد داماد شد برگشت شهر!فشار دستهای دختر بیشتر شده بود!احمد رو به باران حرکت کرد!

..................................

خوب یا بد نمیدانم!ببخشید