..همه امده بودند مثل روز عقد!تمام اعضای خانواده ای من وسیامک!دلم نمیخواست هیچکدام را ببینم!از هر طرف که باشند!زل زده بودم به سنگ فرش راهرو اما صدای فحش هایشان والقابی که بهم میدادند در گوشم می پیچید!هوای راهرو بشدت الوده بود. بوی تعفن ادمهایی که چهره ای واقعی خودشان رابروز میدادند!بویی اشنا امد!خودش بود !میدانستید هر کسی بوی خودش را دارد؟از ترس اطرافیان جرات نداشتم سرم را بالا کنم !در چهار یا پنج متری من نشست ومن یاد زمانی افتادم که هیچ فاصله ای بین ما نبود حتی یک سانت!یکی داد زد امروز باید کار را یکسره کنیم!و دل من فروریخت!دلم میخواست برای اخرین بار هم که شده ببینمش !در یک لحظه مردمک چشمهایمان دست بدست هم دادند!عصبانیت در صورتش بیداد میکرد!دلم سوخت !برای خودم برای او!شلخته شده بود !............صدایی غریبه همه را به اطاق خواند!همه رفتند غیر من وسیامک که دست در دست هم پشت در مانده بودیم!و به ناچار برگشتیم!!!!!!!!