اقا بزرگ
وقتی اقا بزرگ از پدرم تعریف میکرد صدایش مثل دستهایش می لرزید!اقا بزرگ میگفت که پدرم مرد خوبی بوده !مرد عمل .مرد زندگی.مرد شعور بوده نه شعار!واینکه مرا خیلی دوست داشته!اقا بزرگ میگفت نباید کینه ای باشم! کینه دلم را سیاه میکند!وقتی اقا بزرگ از پدرم تعریف میکرد مادرم سرش را پایین میانداخت وبقول خودش گلهای قالی را اب میداد تا خشکیده نشوند!من حرفهای اقا بزرگ را باور داشتم! اما حرف بچه های کوچه که میگفتند پدرت در خیابان دستگیر شده!حسابی کتک خورده وبعد دریک صبح سرد زمستانی از طناب اویزان شده وکسی نمیداند کجا خاکش کردندرا هیچوقت باور نداشتم!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 13:45 توسط حسین
|