..نمیدونم چرا هر وقت میرفتم سرخاک سیاوش اونم اونجا بود!کت وشلوار مرتب وخوش تیپ!کنار سنگ قبر زن جوانی می نشست!چند بار هم صدای گریه هایش را شنیدم!بعد از سیاوش دیگه هیچ مردی رو دوست نداشتم!اما رفتار این مرد کنجکاوم کرده بود!یک حالتی داشت! یکدفعه برای تعارف خرما نزدیکش شدم !همینطور داشت با زن مرحومش واگویه میکرد!دلم برایش میسوخت!احساس میکردم درد مشترک داریم منو این مرد اخه هر دو تنها شده بودیم!هر دفعه با یک مدل لباس میومد اما هیچ وقت ماشین نداشت!یک با برگشتنی تعارف کردم اونم سوار ماشین من شد!خیلی خجالتی بود انگار! زیاد از زنش حرف نمیزد!میگفت تو یک شرکت دولتی کار میکنه !با حقوق بالا!خلاصه کم کم با هم دوست شدیم!تا یک روز پیشنهاد ازدواج داد!با خودم گفتم مرد خوبیه که هنوز زنشو از یاد نبرده!قبول کردم .روزی که رفتیم توی محضر برای عقد فهمیدم تو زندگیش نه سر کار رفته نه زنی داشته!!!!!