..خاتون ذغال سرخ شده ای را از داخل منقل برداشت .جلوی صورتش گرفت گونه هایش سرخ شد!انوقت وافور را به دهان رستم نزدیک کرد!وبا دقت زیاد همانطور که ذغال را به حقه نزدیک میکرد با لحنی ملایم شروع به حرف زدن کرد.........

بکش عزیز!دودشو خوب حبس کن تا بشینه به تنت!بلکه دردت کمتر بشه!غصه ای هیچی را هم نخور !از دولتی سرت همه چی تو خونه داریم.برای یک هفته هم تریاک خریدم راحت باش. بکش!باید زود خوب بشی .دوباره همون رستم بشی که همه ای دختر های ابادی عاشقش بودند!که تا سرش رو خم نمیکرد از هیچ چهارچوبی رد نمیشد!همون رستمی بشی که نمیگذاشت تا صبح بخوابم!میدونی امروز حیدر اومده بود اینجا!یادت هست؟یکبار بخاطر من کتکش زدی!میگفت شنیدم اقا رستم ناخوش شده اومدم اگه کمکی خواستین .......بهش به طعنه گفتم !شما سلامت باشید !نه !اقا رستم انقدر داره که تا هفت پشتش بخورند وبریزند!دلم میخواد خوب که شدی یکبار دیگه کتکش بزنی!خوب دیگه این حب اخرت بود!من باید برم خونه ای خواهرم روضه!تا غروب میام !تهمینه تو حیاط داره درس میخوانه میگم بیاد پیشت.......... 

خاتون از اطاق خارج شد بطرف تهمینه رفت وبا صدایی ارام گفت

تسبیح ها که تموم شد ببر خونه ای صاحبش زیر چادرت بگیر تا کسی نبینه!هر کی حال باباتو پرسید یکوقت نگی دکترا جوابش کردند!فقط بگو الحمدا.....دشمن شاد نشیم! من میرم خونه ای حاجی فردا مهمون داره باید همه ای خونش رو تمیز کنم اگه شد از اونجا برات غذا میارم!!!!