محبوبه
..نیمه ی شب !پای دیواری بلند وحسرت دیدن انطرف دیوار!تصمیمش را گرفته بود حالا که پدر محبوبه نمیگذاشت او را ببیند به بهانه های مختلف او باید محبوبه را میدید !از درخت اقاقیا کمک گرفت برای بالا رفتن یکدفعه پایش لغزید وروی زمین ولو شد!درد شدیدی داشت ولی جرعت داد زدن نداشت!دوباره امتحان کرد! حالا روی لبه ی دیوار نشسته بود. حس ان کوهنوردی را داشت که قله ای را فتح کرده باشد!حیاط خانه زیر پایش بود !یک لحظه پشیمان شد خواست برگردد !محبوبه کنار پنجره برایش دست تکان داد!دیگر نمیشد برگشت!مسیر رسیدن به اطاق محبوبه را چک کرد !باید از کنار تخت پدر محبوبه رد میشد !از روی لبه ی حوض بالای سر برادرش!ترس کسی را داشت که میخواهد از میدان مین رد شود!نگاهش را به محبوبه دوخت !با لباس شب !موهای باز و نگرانی در حرکاتش!فکر کرد مقصود دیدن بود که دیدم!برگردم بهتر نیست؟اگه یکی از این دو تا غول بیدار شدند چی؟دوباره نگاهش را به محبوبه دوخت وخودش را توی حیاط انداخت!صدای قلبش را میشنید !میدانست اگر از این میدان مین رد شود لحظات با شکوهی خواهد داشت!از کنار تخت پدر محبوبه گذشت !دیگر به او فکر نمیکرد باید از روی لبه ی حوض از بالای سر برادرش هم رد میشد!کفشهایش را در اورد چون لبه ی حوض لیز بود!فقط یک قدم مانده بود تا محبوبه!که با صدای مهیبی توی حوض افتاد!با اینکه میدانست زیر اب خفه خواهد شد!اما دلش نمیخواست سرش را از اب بیرون کند!لحظه ای بیرون امدن صدای محبوبه در گوشش پیچید که میگفت ..چیزی نیست داداش! من بودم !گرمم شده بود!ببخش بیدارت کرد !شما بخواب!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:0 توسط حسین
|