میرزا
..ارباب مثل کفتاری که هنوز از خوردن شکارش سیر نشده باشدمدام خیز برمیداشت تا دوباره میرزا را کتک بزند!میرزا با صورتی خون الود سرش را پایین انداخته بود وصدایش در نمیامد!هر چه ریش سفیدها وساطت میکردن ارباب ارام نمیشد!میرزا بزحمت خودش را جمع وجور کرد ...........حق داری ارباب جان !بزن تا بمیرم!اگه تا فردا هم منو بزنی نامردم حرفی بزنم!اما چکار کنم ؟به سبیل مبارکت قسم ده روز تو طویله حبسش کردم!خوراکش اشک چشمش بود! کتکش زدم! چاخانش کردم! التماسش کردم! قبول نمیکنه! به موت قسم شده جنازه !میخواستم جنازه اش را بیارم پابوست!میگه ارباب ادم خوبیه!سگش شرف داره به بقیه اما من شوهر نمیخوام!عروس نمیشم !چکار کنم ارباب جان شما ولی نعمت مایی!هرچی شما بگی!!!
میرزا وقتی بخانه رسید اولین کسی که او را بغل کرد دخترش بود که گریه میکرد! اما میرزا لبخند میزد!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 23:3 توسط حسین
|