مظلوم
تمام شب را نخوابیده بود!از خونه بیرون زد.بازارچه شلوغ نبود. به هر ویترینی میرسید با دقت نگاه میکرد!اما نظرش نمیگرفت!یا خیلی باریک بودند یا خیلی پهن!بعضی ها هم بدرد میوه پوست کردن میخوردند اما او برای کار دیگر میخواست!پیرمردی با جعبه ای کوچک کنار پنجره ای امام زاده!نشست ونگاه کرد!چشمانش برقی زد!معلوم بود از ان قدیمی هاست!نظرش گرفت !....این دسته سفیده رو بده!..قیمتش بیشر از بقیه بود !چه اهمیتی داشت؟ حالا او صاحبش بود از پیرمرد دور میشد وبا خودش حرف میزد!! باید چند ضربه بزنم؟کجاش بزنم خوبه؟وقتی بیفته روی زمین باید فرار کنم !بعدش پرتش کنم بالای بوم یا توی چاه؟تا کس دیگه ای پیداش نکنه!اسمش میشه الت قتاله!اگه پیداش کنند!نمیشه که با خودم ببرمش!هم اثر انگشت روش میمونه هم خون!فکر نکنم وقت داشته باشم تمیزش کنم!نه این بدرد نمیخوره!اسلحه باشه بهتره!از دور میزنم !نه میبینمش که منصرف بشم!نه اون منو میبینه که منصرفم کنه!اما صداش زیاده تازه اگه تیر اول خطا بره چی؟یا مجروع بشه؟دستگیرم میکنند اونوقت اون مظلوم میشه من ظالم!نه نمیشه نه من سربازی رفتم که تیر انداختن بلد باشم نه تو این بازار کسی اسلحه میفروشه!مرگ موش چی؟نه بابا نمیشه!برای خودم خوبه اما برای اون نمیشه!منکه اشپزی بلد نیستم توی نیمرو که نمیشه مرگ موش ریخت!باید چند تا نون بخرم الان بیدار میشه!اگه بپرسه کجا رفتی ؟کی گفته نون بخری چی؟باز باهام قهر میکنه! باید منت کشی کنم! اینو چکار کنم؟میندازم بالای بوم بعد میگم پیداش کردم!خدا کنه فقط بیدار نشده باشه!همین مظلوم باشم بهتره!!!!!