..خاله لیلا همانطور که داشت بقچه اش را می بست!با معصومه بلند بلند حرف میزد انگار میخواست همه ای اهل خانه هم بفهمند!

بیدار شو دختر !این بچه مادر میخواد از حالا!باید شیرش بدی!من باید برم خیلی کار دارم!تو هم بسلامتی فارغ شدی اونم پسر !دیگه از دست نیش کنایه ای ایل تبار شوهرت راحت شدی!دیدی بچه ای سومیت زنده بدنیا اومد!اون دوتا هم خواست خدا بوده !من خونه ای سلیمان بودم که شوهرت اومد دنبالم.زن سلیمان هم فارغ شد اما بیچاره بچه اش مرده بدنیا اومد!وقتی به سلیمان گفتم عین خیالش هم نبود !بچه میخواد چکار !هشت تا داره!بگی نگی خوشحال شد!نون خور اضافه خرج داره اخه!نگذاشتم زنش بچه ای مرده رو ببینه!گفتم شگون نداره خودم خاکش میکنم!از سلیمان هم پولی نگرفتم اونم راضی شد!خوب روزگار اینجوری دیگه!خدا همه رو بیامرزه !اما منو اول ببخشه بعد بیامرزه!!!!