اقا بهرام
..بابام بهش میگفت بهرام شیره ای!مادرم بهش میگفت اقا بهرام!من بهش میگفتم اقا بهرام شیره ای!همسایه که نه!خونشون یک کوچه بالاتر بود .هر وقت منو تو کوچه میدید یک شکلات بهم میداد یک ماچ ازم میگرفت بهم میگفت خانم طلا!همیشه بوی قلیان میداد!سیبلاش زرد بود اما موهاش سفید!وقتایی که بابام خونه نبود مادرم یک ظرف غذا میگذاشت رو دیوار کوچه میگفت گنجشک ها گرسنه نمونن!گنجشک های کوچه ای ما همه چی میخوردند حتی ابگوشت!روزی که اقا بهرام مرد !مادرم دوتا از النگو هاشو گم کرد!همون شب تا صبح از غصه ای النگو هاش گریه میکرد وقران میخوند !میگفت شاید پیدا بشه!مادرم یک عکس قدیمی داره که نصفش نیست!اما تو نصفه ای خودش داره میخنده!خنده ای که هیچوقت ندیدم!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 22:48 توسط حسین
|