...رفته بودم پیش دادیار زندان! محترمانه گفت ..داداگاه تجدید نظر حکم دادگاه بدوی را تایید کرده...بقیه ای حرفاش رو گوش نکردم!لازم نبود دیگه !اینطور که بچه ها میگن پرونده میره اجرای احکام بعد یک روز که معلوم نیست چه روزی باشه!به اسم ملاقات میان دنبالم !اما میبرن انفرادی!قبل از طلوع افتاب هم ..........

هر فکری در مورد اینده داشتم غیر از این !روز دادگاه قاضی پرسید چرا زنتو کشتی؟ گفتم چون دوستش داشتم!لبخند تلخی زد بعد پرسید اون مرد رو هم دوست داشتی که کشتی؟!جوابی ندادم!ترسیدم بهش بگم اقای قاضی اگه شما یک روز برین خونه ببینید یک نفر توی رختخواب شماست !چکار میکنید؟حتما بهشون میگین خواهشن تو همون حالت بمونید !بعد زنگ میزنید پلیس تا با سلام  صلوات بیان دنبالشون!نمیدونم کارم درست بود یا نه؟فقط اون لحظه تنها فکری که بسرم زد این بود که برم تو اشپزخونه یک کارد بزرگ بردارم !با چشمهای بسته میزدم!باور کن گریه میکردم میزدم!تازه شنیدم از سالها پیش عاشق ومعشوق بودند!من از کجا میدونستم؟!روز خواستگاری که با اسلحه جواب نگرفته بودم!از اون روز هر کسی به یک اسمی صدام میزنه !مادرم میگه پسر بیچاره ای من!دادشم میگه مرد!زندانی ها میگن با غیرت!مادر زنم میگه قاتل!قاضی میگه مجرم!اسم خودمو یادم رفته!!!!