...چه عجب نوبت ما شد!کمرم شکست روی این صندلی چوبی !راستش دختر جان یک ساعت ما دو نفر اینجا نشستیم تا سر شما خلوت بشه.اخه هر حرفی رو نمیشه به مردها گفت!این حاج خانمی که رو صندلی نشسته اشرف خانم همسایه دیوار به دیوار ماست ما از سالها پیش دست خواهر ی داده ایم!جای شما خالی ماه پیش رفته بودیم خانه ای خدا !خدا قسمت شما هم بکنه!اونجا هم غیر از رفتن به حرم و برگشتن به هتل کار دیگه ای نمیشه کرد نه غیبتی!نه مجلسی!هیچی! خلاصه نصفه های شب دیدم از اطاق اشرف خانم سر وصدا میاد نگو با حاجی شوهرش دعواشون افتاده!فردا که پرسیدم اولش حاشا میکرد اما کم کم جریان رو گفت!اینا خواستن بیاد ایام جوانی غلطی بکنند که به مشکل برخوردن !نه اینکه حاجی نخواد!نه !نمیتونسته!از تو چه پنهون رفتیم پیش دعا نویس !خاک تو سر دعا ی مهر ومجبت داد!گفتم بابا این حاجی که محبت داره!!خلاصه مادر جان خودت میدونی بداد این زن وشوهر برس!پماد یا قرص؟خدا مرگم بده !همون قرص بهتره!میگم با  قرصهای قلبش بخوردش بده!حتما افاقه میکنه!خیر ببینی دختر پس بی زحمت یک بسته قرص سرما خوردگی هم بده برای اشرف خانم!!!!!!!