سلام

  خوشحالم وقتی شما هستی!لاقل میتونم با شما حرف بزنم تا این لحظه هازودتربگذره!راستش من اینجا حساب روز وشب دستم نیست!برای من خورشید همین چراغ بالای سرم وماه نوری که از پایین درب سلول میاد تو!گمان میکنم روزها وقتی باشه که نگهبان خورشید را برای من روشن میکنه!زیاد نمیتونم با شما حرف بزنم متاسفانه!چون نگهبان ادم فضولیه !ومدام سرک میکشه!اما همین قدر بدونید که من نه قاتل هستم نه سارق!جرم من این بوده انچه که به ذهنم میرسیده به زبان میاوردم!روز محاکمه وقتی قاضی سالهای زندان را برایم میشمرد!دلم برای خودم نمیسوخت!دلم از این میسوخت که در این دادگاه هیچ قلم یا دوربین یا حتی فکر بازی نیست تا بعدها به مظلومیت من شهادت بدهد!به حقانیت من!میدونید ؟من عاشق شده بودم!یکی از بچه های دانشگاه ونزدیکتر یکی از همکلاسی های خودم!خوشبختانه او هم همین احساس را نسبت به من داشت!تو این برزخ تنها امید من به ادامه این شرایط عشقی میتونه باشه که نسبت به اون دارم! والبته عقایم که بخاطر شون اینجا هستم!مجبورم ساکت بشم چون نگهبان خورشد منو گرفت وشما رفتی!!!!!