کدخدا بالای اتاق مهمانخانه خیره شده بود به گلهای قالی!صدای کرکر قلیانش فضا را پر کرده واز بین سبیلهای زردش دود ابی رنگ خارج میشد!چند نفری که باید میامدند امده بودند.صدایش را کمی بلند تر کرد............

نمیدونم چجوری بگم !از وقتی که خبر اوردند مثل مار دور خودم میچرخم! خان پیغام داده که میخاد بیاد اینجا!اینطوری نگام نکنید به همین سویی چراغ اگه من دعوتش کرده باشم!خوده قرمساقش میخاد بیاد!برای اجاره ی زمیناش!طلب سال گذشته؟هر چی هست داره میاد با توپ پر هم داره میاد!میدونم امسال زارعت خوبی نداشتیم.خشکسالی بوده .اما این بی پدر که این حرفها حالیش نیست!نه خدا رو میشناسه نه پیغمبر خدا رو!فقط شکم و زیر شکم!باید با چاخان بازی وقربون صدقه رفتن مهلت بگیریم برای برداشت خرمن!بلکه کون اسمون سوراخ شد بارونی اومد!من خودم یک بره قرمه میکنم برای شکمش!اما برای اون یکی دیگش  نمیتونم بغلش بخوابم!اگه سرحال بود باید براش عرق جور کنیم !اگه مریض احوال بود تریاک!حواستون باشه تو ده کسی دختر دم بخت نداره!این بی شرف وقتی مست میشه!دلش میخواد داماد هم بشه هی میگه کدخدا دختر دم بخت ندارین عروس بشه!راستی ابراهیم تا وقت هست بیا صیغه ی محرمیت این سلیمان با دخترت را بخونم!چرا قبول نمیکنی؟تو با پدرش قهر بودی که اونم رفت زیر خاک!پسر خوبی بخدا!..........

کدخدا حرفهایش که تمام شد نفس عمیقی کشید!او به قولی که به سلیمان داده بود وفا کرده بود!!!!