روزگار!
اولی:چی شد؟ چرا تنها برگشتی؟نیومد؟
دومی: نه!نیومد!بریم!
اولی:بریم؟تو که گفتی زبونت خوبه راضیش میکنی!قیمت بالا گفت؟
دومی:نه!حرف پول نزد!غصه ی پول نبود! بریم!
اولی:اینهمه حرف زدی باهاش !نتونستی راضیش کنی؟باید خودم میرفتم!
دومی:نمیاد!هر کاری کردم فقط گریه میکرد!حتی التماسش کردم قبول نکرد!
اولی:گریه چرا؟التماس ؟ مگه چی گفتی؟
دومی:گفتم برگرد خونه!هر چی هستی باش !اما برگرد خونه!کمر بابا خم شده!مدام صفحه ی حوادث روزنامه ها رو میخونه!مادر همش سر نماز گریه میکنه!خسته شدیم بسکه به خاله گفتیم رفته خونه ی عمه!به عمه گفتیم رفته خونه ی خاله!
اولی:قبول نگرد؟!
دومی:نه!اینو بهم داد!گفت با خواهر هر کی خوابیدی ازش استفاده کن!!
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 1:43 توسط حسین
|