..چی بگم خانم دکتر!این غده از جوانی با من بوده .نه بالا رفته نه پایین!اون زمونا دکتر زن خیلی کم بود شوهرم هم اجازه نمیداد پیش دکتر مرد برم!یک روز خواهر شوهرم منو برد پیش یک دعا نویس !هم دعا میداد هم دوا!دعا نویس پیرمردی بود با محاسن سفید!توی یک اتاق نیمه تاریک پشت میز چوبی نشسته بود!منم نشستم روبروش!داشت کتاب میخوند ازم پرسید چی شده خواهر؟خجالت میکشیدم بگم اولش گفتم سردرد دارم خیلی یک غده هم اینجام در اومده!یک تیکه نخ کلفت برداشت .گره زد بعد شروع کرد به دعا خوندن !بهم گفت اینو جلوی در خونه باید اتیش بزنی!بعد یک کاسه اب کنارش بود دستش را خیس کرد!گفت باید بمالم روی غده!مونده بودم چکار کنم!دیدم طرف پیرمرده!تنها هم هستیم !قبول کردم!یکدفعه دیدم دستش رفت بالا!گفتم حاجی یکی بیشتر نیست! با خونسردی گفت!میدونم خواهر !دارم اب تربت میزنم روی تنت که بالا تر نره!خلاصه حسابی منو مشت ومال داد نامرد!بعدش گفت دیگه بالا نمیره اگه میخوای پایین هم نره باید داز بکشی!..از اطاق فرار کردم بیرون!دیدم خواهر شوهرم پوزخند میزنه !پرسید چی شد زن دادش؟ گفتم عجب مرد نورانی وبا خداییه!دیگه اصلا درد ندارم !انگار غده هم محو شده!راستی تو هم که همیشه کمر درد هستی!بیا برو پیشش!هنوز جواب نداده بود هولش دادم تو بلند گفتم حاجی خدا خیرت بده این خواهر شوهرمن همیشه کمر درده از اون اب تربت میخاد!!!وقت برگشتن خواهر شوهرم یک کلمه با من حرف نمیزد!یکدفعه من کوبید به دیوار با عصبانیت گفت!اگه به کسی چیزی بگی به    داداشم  میگم طلاقت بده فهمیدی؟بعد با درماندگی گفت !منم به کسی چیزی نمیگم!!!!!!!